
|
...بشنو از ني
آنچه خوانديم
يپك بغل دستي ها خانه ام ابريست
طراوت بنشين
|
Monday, December 29, 2003
٭ انا لله و انا اليه راجعون!
........................................................................................فاجعه ي عظيم زلزله ي بم رو به همه ي مردمان ايران زمين تسليت مي گم! به خاطر عزيزاني كه رفته اند، و خيلي بيشتر به خاطر بازمانده ها! به خاطر چشمهايي كه يادشون رفته كي بايد ببارن، دلهايي كه يادشون رفته كي بايد بطپند و دستهايي كه سالهاست از ياد برده اند كه كجا و كي بايد ياريگر باشند! به خاطر اونچه كه هستيم و اونچه كه نمي خواهيم باورش كنيم! و... به خاطر همه ي اينها به خودم و شما تسليت مي گم! اين روزها از صدا و سيماي جمهوري اسلامي حرفي جز بم نمي شنوي! بم! شهري كه شايد تنها به ارگي از او ياد مي شد و يا خرماي سفره هاي مجلل افطاري! و حالا...! چشمها غرق اشك بود و صداي فغان و شيون به آسمان! خونه هاي كاه گلي شهر به تل خاك بدل شده بود و صاحبان ديروز به خفتگان امروز! شهر مملو از مجروحاني بود كه ايستادن رو نمي فهميدند، چشمهايي كه باز موندن رو درك نمي كردند، و دستهاي سرد و بي رمقي كه وامانده تر از هميشه آرام گرفته بودند! چشمهاي زيباي دختر بچه ي كوچكي كه ديشب با لالايي آرام مادر به خواب رفته بود، امروز جز ترس و درد حرفي براي گفتن نداشت! و راستي! چه كسي مقصره؟! چه كسي؟! شايد بايد ميون خشت و گل هاي فرو ريخته ي بم راه بريم و فرياد مرگ بر آمريكا سر بديم!!! شايد بايد چشمهامونو ببنديم و به تقدير الهي راضي باشيم! و باور كنيم كه اين خروار جنازه و اين بوي مخوف خون و مرگ و اين چشمهاي خيس و گلوي پرفغان، همه و همه حاصل بلايي طبيعي و خواست خداوندي ست!!! و اگه اينطوره يك نفر، فقط يك نفر بياد و بشينه و بسم الله الرحمن الرحيم رو براي اونهايي كه هنوز چيزي از قرآن يادشونه معنا بكنه !!! ...يك كمي فكر كنيم! اي كاش ياد گرفته بوديم كه گهگاه يه كمي فكر كنيم! به ديروزي كه بهمون گذشته و حالي كه در بي خبري خواهد گذشت و آينده اي كه مي ياد و مي ره و به پايان مي رسه بي اونكه دركش كرده باشيم و بهره اي ازش گرفته باشيم و كاري كرده باشيم! در مملكتي كه قهر خداوندي اينگونه بهش حاكمه!!!!، شايد چندان هم از مرگ دور نباشيم! شايد فردا صبح در گذر از عرض يك خيابان همه چيز تموم بشه! شايد همين حالا، درست همين حالا زلزله در خونه ي ما رو بزنه، سيل به فرمان خدا سر برسه و...!!!!!! اي كاش يه كمي فكر كنيم. كه علاج واقعه بعد از وقوع حكايت بند انداختن به اون گلدون شكسته ايه كه شايد تنها يك نسيم، يك موسم ملايم بهاري كافي باشه براي ويراني دوباره اش! بياين يه كمي فكر كنيم! نوشته شده در ساعت 12:54 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, December 19, 2003
٭ و قاب ماه چه زيباست، وقتي تصوير دست به چانه ي تو را بر خود نقش مي زند! تو را كه در اين تاريكي شب مرا مي پايي و مي درخشي، نكند كه در گذار از كوچه پس كوچه هاي دل، جايي پايي به لغزش بيفتد و بيراهه اي به راه مقدم شود!
........................................................................................بودنت آرامم مي كند! آري! خاطره ي اين بودن سخت زيباست! و من بي آنكه غرق شوم، همچون آن ماهي كوچك بازيگوش، در اين زيباي بي نهايت غوطه ور مي شوم و مستانه به رقص در مي آيم! تو نه آني كه به دنبالش بوده ام. تو هماني هستي، كه بايد باشي! و من امروز ايمان آورده ام كه ردپاي بايدها بر روي سرزمين وجود آدمي، از خواستن ها بس ژرفتر است و رنگينتر! و باور كرده ام كه بايد ها نه آن چيزهايي هستند كه به ما تحميل مي شوند، كه بهترين هر آنچه هستند كه مي تواند باشد! روزگاري را به ياد مي آورم كه پاي اختيارم از حصارهاي افراشته ي جبر مي گريخت. خنده ام مي گيرد! جبر!... زنجير محكم و نا گزير خداوند، بر سر راه بيراهه هاي اختيار آدمي! هرجا كه پاي اختيارت بلغزد، بايد خرسند باشي اگر با سيلي جبر بيدارت كنند. و من بارها و بارها سيلي خورده ام! نقش بر زمين شده ام، و دوباره ايستاده ام! ملالي نيست! ديگر باور كرده ام و ايمان آورده ام به اين خط ساده، كه؛ هر كه دراين بزم مقرب تراست جـام بلا بيـشتـرش مي دهنـد! جام بلا را يكباره سر مي كشم! مي خواهم سرمست باشم از آنچه از دوست بر من رسيده است. خداوندا! هرآنچه را بر من ارزاني داشته اي با تمام وجود در آغوش مي كشم. حريص تر از آنم كه مي پنداري. جام باده باز هم خاليست! ما را غمي ديگر فرست!!! نوشته شده در ساعت 9:58 PM توسط نيمكت چوبي
Thursday, December 11, 2003
٭ نديدي،
........................................................................................يا نخواستي ببيني؟! كداميك؟!! دلم آن پرنده ي محبوس بود، در حصار سنگي تن، كه تصوير زيباترين گريز دنيا را در آئينه ي چشمان تو ديد. و رهايي را از قاب وجود تو الهام گرفت. در فضاي بي كران آسمان آبي خيالت پر گشود و برخاست. و خواست! خواست كه پرنده باشد! پرنده بماند! خواست كه پرواز را آنگونه كه بايد معنا كند! و آنوقت!!! نمي دانم! نديدي؟! يا نخواستي ببيني؟!! نگاهت خود كمندي شد و دامي دوباره! بيچاره دلم!! رها نشده بود كه به بندي ديگر در آمد. و بالهايش هنوز حركت را باور نكرده بود، كه به سكوني ديگر فرا خوانده شد. نديدي، يا نخواستي ببيني؟! كداميك؟!!انديشه ام آن غرقه در اقيانوس مواج بي قراري ها بود، كه اضطراب نفسهاي واپسين، خاطره ي شنهاي ترد ساحل را از يادش زدوده بود. و جوانه هاي كوچك اميد را برچيده بود. دستي شدي و ميان همهمه ي موجهاي دور، پيكر بي رمقش را حلقه زدي. يادت هست؟ آورديش به ساحل خيال و آنوقت...! نمي دانم! نديدي؟! يا نخواستي ببيني؟!! حلقوم كف كرده ي موج سهمگين يك كابوس، پيكر نيمه جان انديشه ام را در كامي دوباره كشيد و بلعيد. و من كه غفلت نخستين توان از كفم ربوده بود، چگونه ياراي استقامتي ديگر داشتم؟!! و آن دم واپسين!!! لحظه ي وداع! نمي دانم! نديدي؟! يا نخواستي ببيني؟!! چشمهايم چشمه ي جوشان اشك بود، و نگاهم آن كودك بازيگوش، كه سرمست در پي پروانه ي رقصان مردمكي مي دويد. صداي قلبم را آن دورترين ستاره ي هفت آسمان شنيد. و تپشش عالمي را لرزاند. گامهاي تو بود كه هر لحظه دورتر مي شد، و سايه ات، كه هر دم كوچكتر! و دستهاي من كه در طلبت، گويي تا آنسوي آسمان كشيده مي شد. و انگشتانم كه بي پروا به روي تارهاي نازك سازم مي دويد، تا در اين آخرين دقايق با هم بودنمان، جاودانه ترين ناسروده هايش را فرياد كند و هراس از هبوطي دوباره را، در خويش بميراند! تو نديدي، و نخواستي كه ببيني! درس شهامتم آموختي اما، خود از هراس يك عاشقانه ي آرام چه ساده چشم بر هم نهادي!!! نوشته شده در ساعت 3:55 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, December 05, 2003
٭ پرنده با بال و پرهاي رنگينش مفتون ميله هاي آهني ست،
........................................................................................من با تن در مرداب مانده ام، شيفته ي پرواز! پرنده رؤياهايش را براي دلبستگي هايش به باد مي دهد، من هستيم را براي رؤيايم! پرنده در هواي آب و دانه مي خواند، من در هواي تو! راستي؛ كي بال و پرم مي دهي؟! نوشته شده در ساعت 6:05 AM توسط نيمكت چوبي
Thursday, November 27, 2003
٭ تمام توانم را به كار مي گيرم. همه ي احساسم را فرا مي خوانم. تمام وجودم را قطره اشكي مي كنم بر چهره ي مچاله ي كاغذ، يا مركبي كه بر سفيدي اين صفحه بنشيند و حكايت سياهي دل باز نشاند!
........................................................................................دستم ولي دوباره مي لرزد! خودنويس سياهم بي هوا بر روي صفحه مي لغزد و جوهر وجود، سپيدي صفحه را به سياهي رنج فرا مي خواند. بي آنكه حرفي از جنس حضور در ميان نهاده باشد! بي آنكه طرحي بر صفحه ي دلي نشانده باشد! يا آنكه نقشي ماندگار بر جاي! انبوه نگاه را مي بينم كه بر من خيره مانده است. چهره هاي ماتي كه به من ديده دوخته اند. دهانهايي كه باز مانده اند. و چشمهايي كه از شدت تعجب، پلك بر هم نمي زنند! همه منتظر كلامي بوده اند انگار! بر اين صفحه اما تنها لكه ي سياهي نشسته است! طرحي گنگ، بي آنكه جمله اي، واژه اي، يا حتي حرفي را در ذهن تداعي كند! نگاه ها مبهوت مانده اند! و من خجالت زده از دعوت تك تكشان به ميهماني دل، در قالب تيرگي يك لكه ي سياه بر حجم سپيد كاغذ پهن شده ام! با خود مي انديشم حكايت، حكايت آب رفته است و آبروي ريخته! ديگر چاره اي نيست! ديگر راهي نمانده است! دل گنگ من آشفتگيش را بي آنكه فرياد كند، به باد داده است. و حجم جامد آن همه سياهي را در رقت مركب احساس حل نكرده، باريده ست! ديگر، ديگر راهي نمانده است! در اين بي چارگي و سردرگمي اسيرم، كه دوباره « تو» از راه مي رسي! نگاهت دوباره سيلي مي شود براي در هم شكستن حصار آن همه دلتنگي! براي از جا كندن آن همه سياهي! براي حل كردن من در خود! و براي پر كردن دوباره ي جوهرداني كه روزهاست، خالي مانده است! دوباره سر مي رسي. آفتاب را به خانه ام مي آوري، شمعداني را مي خنداني، و لبهاي يخ بسته ي پنجره را مي گشايي. باتلاق سر در گميم، در خود مي ميرد. و جوهر دانم دوباره جان مي گيرد! تمام وجودم را در دل خودنويس كوچكم جاي مي دهم. خودنويس آرام بر صفحه مي رقصد، و تمام حرفش تنها يك جمله ي كوتاه كوتاه است؛ دوستت دارم ! نوشته شده در ساعت 9:45 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, November 14, 2003
٭ يا علي گفتيم و ...!
........................................................................................دوش مرغ دل ز تن آزاد شد حنجره بغض دو صد فرياد شد در ميان خواب و خنيا و خيال خاطري از بي نشاني شاد شد يك نفر بر زخم دل مرهم نهاد جان بي سامـان من آبـاد شد بر در آباده ي دل ديده دوخت خاك بنيادم خراب آباد شد كودك دل در هواي جام مي خالي از انديشه ي استاد شد جان به جوش آمد درون سينه، باز هـسـتيـم تـكرار بـادابـاد شد در ميان تند باد لحظه ها تار و پود اين قفس بر باد شد دل كه خود صد تيشه بر جانش نشست عاقـبـت در قـامـت فـــرهاد شد پا فــراتر از حصار قــافـيـه يا علي گفتيم و عشق آغاز شد! نوشته شده در ساعت 12:17 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, November 07, 2003
٭ بي تابم امشب! آري! باز هم بي تابم و بي قرار!
........................................................................................در من انگار كسي دوباره برخاسته است! كسي كه سياهي اين شب را برنمي تابد. و سنگيني لحظه ها بي تابش مي كند! كسي در من برخاسته است! كسي كه سرشار است براي گفتن! گوش شنيدن داري؟! آري! مي دانم! مي دانم كه چنين است. تو هميشه براي شنيدن مهيا بوده اي. آنكه هر بار جايي ميان نگفته ها جا مي ماند، منم! آنكه بغض امانش نمي دهد، منم! آنكه لابه هايش مجال گريستن و گريستنش، مجال گفت و شنود نمي دهد، منم! آنكه هميشه در حاشيه مي ماند، منم! و تو! تو هميشه آن روبه رو ، در انتهاي آن جاده ي هموار مستقيم، در انتظارم بوده اي! و هميشه خواسته اي كه بشنوي، و من...! امشب اما حال ديگري دارم! مي دانم كه خواهم گفت! و مي دانم كه خواهي شنيد! مي دانم! درد عظيمي ست نازنين! درد عظيمي ست بي تو روزها را شب كردن و شبها را به صبح رساندن! درد عظيمي ست خالي بودن و تهي شدن! و خوب مي داني! خوب مي داني كه روزها و ماه ها و سالها و سالهاست، كه از تو تهي مانده ام! خالي شده ام! و خوب مي داني، كه مدتهاست، جا مانده ام! از عاشقي تنها كوله بار دردش را به دوش كشيدم. و يادم رفت، يادم رفت كه همه ي آن درد، و همه ي آن غم، و همه ي آن زخم بزرگي كه به جانم زدي، سرمشق اول بود! يادم رفت!!! و حالا هنوز همان درد، همان غم، همان زخم، سرباز كرده و نمناك و غمناك، تار و پود وجودم را از هم مي گسلد! من ولي هنوز همانم كه بودم...! همان سربه هواي بازيگوش! و با همان خروار عظيم غم، و با همان كوله بار سر پر درد! و تو مي داني! مي داني كه اين ره توشه چقدر پوچ است. و چقدر سنگين! و تو مي داني، مي داني كه با اين ره توشه ي سنگين پوچ، به مقصد نخواهم رسيد. از عاشقي تنها دردش را از برم، مي دانم! اما اين سرمشق اول بود، يادت هست؟! سالها گذشته و من...! هنوز، هنوز، هنوز، همانم كه بودم!... امشب اما حال ديگري دارم! گل غم خستگي را و بستگي را از ياد برده، هواي شكفتن دارد. زخمهاي كهنه سر باز كرده، مرهم نگاه تو را مي جويند. كوله بار دردم لبريز است و جام باده تهي، امشب، امشب حال ديگري دارم! دفتر دلم گشوده است، خط تازه اي بفرست! نوشته شده در ساعت 10:18 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, October 29, 2003
٭ لحظه هاي انتظار
........................................................................................درون محكمه ي جان خسته، قاضي عقل بدون رحم و مروت نداي خود سر داد و حكم خود برخواند كه او نمي آيد! و رو به پيكر دل كرد و بعد او را گفت: « وكيل بي مايه بساط خود برچين كه او نمي آيد!» ـ ميان ما باشد ـ دمي به دل گفتم كه راست مي گويد بيا كه ريشه ي اين عشق را براندازيم و با كس دگر و در ديار دگر بساط عشق نو و تازه اي بيندازيم. و نيزه ي اين حرف بلور قلب كوچك من را دو نيم كرد و شكست. و سيل اشكم نيز سد ديدگانم را. چه وقت بود آيا؟ گمان كنم كه غروب تنم به شب مي رفت كه آبشار خروشان اشك جاري شد و بر كوير عطشناك گونه هايم ريخت. گمان من اين بود، كه از عميق تركهاي گونه ام ديگر گلي نمي رويد. و تار و پود حرير وجود سردم را دگر به جز آتش كسي نمي جويد. گمان من اين بود، كه پاي خسته ي جسمم، بجز به منزل خاك رهي نمي پويد. و مرغ روحم نيز بجز صلاي پريدن ز بند جسم نحيف سخن نمي گويد. ولي در آن لحظات!!! ز دور دست افق، ز پشت پرده ي اشك، رخ مهش ديدم! ز پرتو نگهش، ماه حيران شد و ابر بي طرفي شرم ديدگانش را به زير خود پوشاند، تشعشعات دروغين ماه، پنهان شد. دوباره مرغ دلم، به سوي خانه ي خود رفت و خسته پاي تنم، به سوي عشق روان گشت. و تار و پود حرير وجود سردم را، دوباره دختر عشق، به هم گره انداخت بناي ويران را، عمارتي نو ساخت. و باز قاضي عقلم، به عشق نابم باخت. ز شرم فكر خطايي كه از سرم بگذشت كوير گونه ي من دوباره گل انداخت! مهرماه هشتاد ويك نوشته شده در ساعت 5:14 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, October 22, 2003
٭ سكوت! سكوت! سكوت!
........................................................................................يك سكوت گرد ممتد! به امتداد درد و وسعت رنج. يادمه زماني اونقدر همهمه وهياهو و فرياد بر پا بود، و ازدحام هميشگي صدا اونقدر به گوش دل طنين مي انداخت، كه هميشه مثل بچه هاي قهر كرده و گرفته، توي خلوت خانه ي كوچك خودش كز مي كرد و به قول قديمي ها گوشه ي عزلت مي گزيد!! آره! درست يادمه. اونوقت من بي دل بزرگان طايفه ي عقل رو مي خواستم و به لابه و التماس از بي دلي شكوه مي كردم و تقاضاي مرحمت مي كردم و ياري بي منت. اونها هم كه آشفتگي و تشويش من رو در نبود دل مي ديدن، چاره اي جز اطاعت پيدا نمي كردند! حرفها و نجواها سر مي گرفت و شرط و شروط هميشه گذاشته مي شد. دوباره دل برمي گشت و لحظه اي بعد...!!! باز هم همان هياهو و همان گوشه گيري و همان خواهشها!!! ... تا اينكه يك روز كسي به سراچه ي دل قدم گذاشت. كسي نه در تكاپو و جنبش و خروش، كه خاموش و مسكوت. و نه از جنس هياهو و فرياد، كه از تبار سكوت! آروم نگاه مي كرد و هيچ نمي گفت! نگاهم رو كه به نگاهش مي دوختم، با من حرف مي زد! و من!!! چه ساده دفتر چشمهاشو زير و رو مي كردم، بي اونكه از الفباي نوشته هاي پيش رو چيزي به صفحه ي ذهن داشته باشم! و چه بي دغدغه و بي تشويش، به اين آواي حك شده گوش مي سپردم، بي اونكه شنيدن ناشنيده ها رو پيش از اون تجربه كرده باشم! صدا و همهمه حالا مانع از اون نمي شد كه بفهممش! كه بشنوم! كه بخونم! كه از بر بشم! و باعث نمي شد كه دوباره از كوره در برم و به عقل متوسل بشم! آره! فرياد و هياهو همه از ياد رفته بود! كودك دل ديگه بهانه نمي گرفت و مشتاق بر روي خطوط تيره ي دفتر سياه چشمهايي زلال مي دويد. و من سرخوش از اين شادماني كودكانه، آرام گرفته بودم. اما...!!! روزي چشمهاي گشوده بسته شد! نمي دونم چرا!! شايد همدم دل بهانه گير من به خواب رفته بود. شايد هم...! نمي دونم! چشمهاي گشوده بسته شد! ديگه كسي براي دل آواز نمي خوند. قصه نمي گفت. ديگه كسي كودك دل رو نصيحت نمي كرد. پند نمي داد. شعر نمي گفت. ديگه طراوت نگاهي غبار از شيشه ي دل پاك نمي كرد. و دست ديده اي دستاي كوچك دل رو نمي فشرد. ديگه دفتري گشوده نبود! و فكر كن كه چه سخته و دردناك براي دل، همنشيني با زبان زيباي نگاه رو از بره اما، برق چشمهاشو تو قمار بيداري و خواب باخته و دفتر روشن نگاهشو به پرده ي سنگين پلك فروخته. و فكر كن كه چه سنگينه اين سكوت و چه تلخه اين خاموشي! و به من بگو چه بايد كرد، با چشمهاي بسته و ديده هاي خفته؟! چه بايد كرد با اين سكوت؟! به من بگو چه بايد كرد! چه بايد كرد براي كنار زدن پرده هاي پلك، و شكستن سد اشك، و درهم ريختن اين سكوت! سكوت! سكوت! اين سكوت وهم آلود؟!! نوشته شده در ساعت 4:43 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, October 15, 2003
٭ گيرم كه دست شكسته ام را بستم،
........................................................................................قلم خسته ام را به هزار وعده به كار بستم! گيرم از چنگال هزار لاي ترديد رستم! با جوهردان خالي دل چه كنم؟!! نوشته شده در ساعت 2:04 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, October 11, 2003
٭ عاميانه هاي ا نتظار!
........................................................................................يه روز از همين روزا مي ياد و غوغا مي كنه تو كوچه پس كوچه ها آشوب و بلوا مي كنه مي ياد و با يه بغل نرگس خوشبوي سفيد دل هر عاشقي رو واله و شيدا مي كنه مي ياد از دشت جنون ريشه ظلمو مي كنه يه زمين سبز و صاف و ساده بر پا مي كنه گرگاي سياه شب لاف مي زنن عاشقشن دل صد رنگشونو مي ياد و رسوا مي كنه خيلي وقته ديده ها چيزي به جز غم نديده مي ياد و چشمامونو غرق تماشا مي كنه اينجا امتحان صبره تو فقط طاقت بيار زخم پر عمق دلو خودش مداوا مي كنه مي دونم يه روز مي ياد يه عصر رؤيايي دور شب عاشقي رو اون شب، شب يلدا مي كنه شب عاشقي رو اون شب، شب يلدا مي كنه! نوشته شده در ساعت 10:06 PM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, October 08, 2003
٭ من مي خواهم بدانم كه راستي راستي زندگي يعني اينكه تو يه تكه جا،
........................................................................................هي بروي و برگردي و ديگر هيچ؟!! ماهي سياه كوچولو نوشته شده در ساعت 11:09 PM توسط نيمكت چوبي
Tuesday, September 23, 2003
٭ داستان يك سيب!
........................................................................................ديشب شهرزاد شده بودم! شهرزاد قصه گو! قصه گويي كه خود براي «خود» قصه مي گويد. از كلاف هزاران حرف، كلمه مي بافد و بافيده ي كلماتش را بر تن خويش مي پوشاند! تا به «خود» گرما بخشد، جرأت بخشد. تا به «خود» بياموزد كه گاهي، گاهي زندگي متفاوت از آن چيزي ست كه گمان مي كنيم بايد باشد! آري، ديشب شهرزاد شده بودم. و براي خود مي گفتم؛ حكايت آن مرد صبور را كه روزي از كنار پرچين باغي گذشت. گذشت بي آنكه قصد ايستادن داشته باشد. بي آنكه لحظه اي درنگ كند و ترديد در ماندن. بي آنكه وسوسه ي سيب ها ي سرخ باغ، حرمت حصار كاه گلي را از خاطرش دور كند. آري، او مي گذشت. بي لحظه اي درنگ و ترديد در ماندن! اما...! ناگهان...!!! ناگهان دستي به سويش دراز شد! و تمام نگاهش از تصوير گويي سرخ پر گشت!!! با ورش نمي شد! باورش نمي شد كه روزي سيبي مغرور به او لبخند بزند! باورش نمي شد شاخه هاي پر توشه ي درختي زيبا، از بالاي حصارهاي سر كشيده ي باغ، آنگونه دست نياز به سويش دراز كنند! اما...! حقيقت داشت! سيب سرخي از وراي آن همه حصار قد علم كرده بود، و شاخه اي از بالاي آن ديوار سر خم كرده بود و مشتاق نگاهش مي كرد! و او مات و مبهوت، تنها نظاره مي كرد، بي آنكه كلامي و سخني بر زبان براند! سيب سرخ از بهت مرد خنده اش گرفت؛ ـ چرا بهت زده اي؟! ـ گمان مي كردم سيب هاي سرخ مغرور تر از آنند كه به چشمان عابري لبخند بزنند! گمان مي كردم حصارهاي باغ، سركش تر از آن باشد كه جسارت گريز را در كسي بر انگيزد!!! و حالا...! لبخند سيب بر لبانش خشكيد. قطره شبنم كوچك سپيده دم، از گونه اش چكيد! و اين شايد تمام آن چيزي بود كه مي توانست ببارد! مرد حيران تر از قبل، او را بر انداز مي كرد!!!؛ ـ سيب هاي سرخ، گريه هم مي دانند چيست؟!! اينبار نگاه سيب غمگين مي نمود! و لبهايش ساكت ماند! عابر در دل خود خنديد. گمان مي كرد آنچه از سر ديوار تا او پيش آمده، تير رؤيايي بوده است كه به خطا او را نشانه رفته و بس! و او كه سالها مسافر جاده هاي تنهايي بود، و در هر قدم و هر گام عصاي يقين در دست مي فشرد، نمي توانست، نمي توانست به خطايي دل خوش سازد. پس چشمهايش را بست. و عظم حركت كرد، كه نا گاه!!!؛ ـ سيبهاي سرخ گاهي سرخ نيستند! اين را مي دانستي؟! نه، تو چه مي داني! تو چه مي داني كه در ميان ميوه هاي سرخ باغ، تصور سبز ماندن و زرد گشتن چه دشوار است؟! تو چه مي داني كه از هراس تحقير شدن جامه ي دروغين بر تن كردن يعني چه؟! تو نمي داني! نمي داني كه در آرزوي رهايي از قيد و بندهاي خود ساخته، چشم پوشيدن از حصارهاي باغ چه آسان است! و نمي داني كه براي آن زنداني در بند، كه از هراس نگاه ملامت گر ديگران، در قفس سرخ رنگها و فريب هاي ديرينه اسير مانده، قانون شكني چه شيرين مي نمايد! ...خشكش زده بود!! آخر، آخر هرگز باور نمي كرد كه سيب هاي سرخ...! يعني ممكن بود؟! ممكن بود كه تمام آن سرخي فراگير تنها ردايي دروغين باشد؟!! ادامه دارد! نوشته شده در ساعت 3:07 AM توسط نيمكت چوبي
Monday, September 15, 2003
٭ شيراز. 16 شهريور 82. حافظيه.
........................................................................................شب، قرص كامل ماه، ستاره هاي سوسوزن آسمان خيال، نسيم ملايم يك شب تابستان، صداي آشناي نزديكترين همسفران زندگيم، خنده هايشان به نگاه مات من، و تصوير تو! تصوير تو بر قاب ماه، در عمق صفحه ي بي كران آسمان، در ميان موج ملايم آبهاي آن حوض كوچك كاشي! و صدايت! در زمزمه ي آرام باد، در گفتگوي بي پايان برگهاي بلند نخلهاي زينتي باغ، در نجواي ماهيان قرمز رقصان بر آب! و عطر دل انگيزت! بر پيكر رنگارنگ هر گل، بر خاك نم زده ي هر گلدان، بر دستان سخاوتمند نسيم! بي اختيار بودم و مست. هر لحظه نزديك مي شدم و نزديك تر. و از اين عالم گويي، دورتر و دورتر! و بعد...! درست يادم نيست! تنها آخرين صحنه را به خاطر دارم. اولين بيت از تابلوي روبه رو؛ بر سر تربت ما چون گذري همت خواه كه زيـــارتگه رندان جهان خواهد بــود و ديگر گم شدم! در ميان كلاف درهم افكارم، و تپش هاي بي پايان قلبم، و تناوب و تداوم بي نظير حس غريب حاكم بر وجودم! و خواستم! همتي براي نسيم، تا جامه ي آرامش از تن بدرد و خود را به بادها سپارد. با باد هم پيمان شود و طوفان وار تا تو پيش بيايد. و آنوقت دوباره طغيان را و سركشي را و هياهو را، در خويش بميراند. و آرام و خموش، همانطور، همانطور كه نوازشم كرد و بوسه ام داد، در آغوشت گيرد. و خواستم! همتي براي موج بي پايان سكوت، تا سدها را درهم شكند. تا از آن سرپوش هميشه بيرون بيايد و پيله از هم بدراند. تا همه غرش شود و غوغا و آنگاه در حنجره ي احساس تو را فرياد كند. و خواستم! همتي براي ديوارهاي بلند فاصله تا در خود بشكنند. و به پايان آيند. و فراموش شوند. و نيستي را براي هستي ما، و بودن ما، برگزينند. و مرا و تو را به هم باز رسانند. و ديدگانمان را ديگر بار، در هم بياميزند. و خواستم و خواستم و خواستم! همتي براي خودم، و براي تو، و قدمهايمان، تا راه نرفته را بپيمايند. تا نلرزند. تا نهراسند. تا نبازند. تا جز اين راه را نخواهند و نبينند و نشناسند. و آنوقت...! بر خلاف هميشه كه حرفهايم با حافظ و حرفهايش با من، خود در ذهن و دل تداعي مي شد و من تنها در پي ابياتي كه انگار او برايم مي خواند روانه ي ديوان كوچكم مي شدم، آري! بر خلاف هميشه و هر بار، اينبار ديدگانم را بستم. به سنگ مرمرين مقبره اش تكيه زدم و بي اختيار و بي تامل و درنگ، ديوان را گشودم؛ معـاشران گره از زلـف يار باز كنيد شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد حضور خلوت انس است و دوستان جمعند وان يكـاد بخوانيد و در فــــراز كنيد رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد گر اعتـماد بر الطـاف كارسـاز كنيد .....! پلكهايم رفته رفته از روي هم بلند مي شد. و دانه هاي روشن اشك هموار و بي فاصله مي چكيد. و در هر قطره...! چشمهايت هنوز برق مي زد، و لبهايت همانطور آرام مي خنديد! نوشته شده در ساعت 11:17 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, September 12, 2003
٭ سلام!
........................................................................................با نامه نوشتن بر صفحه ي چوبي نيمكت چندان عجين نيستم. اما چه مي شود كرد! گاهي تاخيري طولاني وادارت مي كند كه متفاوت باشي، و متفاوت بنويسي! چند روز گذشته را در سفر بودم. سفر به دياري زيبا و بي نظير، كه عظمت سرزمين باستاني مان و شكوه و شوكت مردمان آن روزگاران را از يك سو، و لطافت روح و توانمندي قلم و بلنداي بي كران انسانيت را از سوي ديگر در خود گنجانده است. اگر فرصتي بود و مجالي، از آنچه بر دل رفت و از ديده گذشت، خواهم نوشت. از آنچه بوده و آنچه هست! از حكايت غريب ابن كجا و آن كجا!!! بگذريم! خواستم ولادتي يگانه را تبريك بگويم. اما زمان از دستم گريخت، و نتوانستم پلي بزنم تا شما! اما چه فرق مي كند تبريك امروز يا ديروز؟! كه علي براي من و شما و هر كس كه دم از تشيع علي مي زند زنده است، بايد زنده باشد! و هر روزش، هر لحظه اش تولد است، زندگي ست، جريان است و حركت! شايد براي ما، كه نام علي را بيش از كردار علي، و رفتار علي، و ياد علي مي شناسيم، تمام آنچه بشود گفت و شايد بهترينش، كلام شيواي شريعتي باشد: برادر! چراغ ها را بايد روشن كرد. من از تو براي طلوع، بي تاب ترم. بگذار اين مذهب جادو، در روشني بميرد، تا مذهب وحي را ببينيم. چهره ي علي در روشنايي زيبا و خدايي است. به تو و من ـ بي مذهب و مذهبي ـ هر دو، علي را در تاريكي نشان داده اند! نوشته شده در ساعت 6:26 PM توسط نيمكت چوبي
Monday, September 01, 2003
٭ من
........................................................................................تو را براي شعر بر نمي گزينم شعر مرا براي تو بر گزيده است. در هشياري به سراغت نمي آيم. هر بار از سوزش انگشتانم در مي يابم كه باز نام تو را نوشته ام! «حسين منزوي» نوشته شده در ساعت 9:56 PM توسط نيمكت چوبي
Tuesday, August 26, 2003
٭ در جواب يك سوال!
........................................................................................حافظ: اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را صائب: اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را هرآنكس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را شهريار: اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را هرآنكس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد نه چون صائب كه مي بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند نه بر آن ترك شيرازي كه برده جمله دلها را و من: اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را نبخشم هيچ اجزا را، نه پنهان و نه پيدا را شوم آنسان فنا در وي، كه نايد هيچ ناي از ني كنم روشن درونم شعله ي سوزان غوغا را از امروز و ز ديروزم نماند چيزكي بر جا كه باشم من كه بخشايم، نسيم صبح فردا را؟! نه مرد از من به جا ماند، نه زن، داني و مي دانم كه گر آيد به بالينم، بسوزم جان شيدا را! ...و اگه دل تو رو به دست بياره؟!! راستي! تو توانايي بخشش داري؟! نوشته شده در ساعت 9:11 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, August 22, 2003
٭ با من سخن بگو!
........................................................................................برايت مي نويسم! براي تو يكتا كه عظمتت، و شكوهت، و جبروتت همواره مرا به بهتي عظيم فرو برده است. براي تو كه نمي دانم در وجودم رخنه كرده اي، يا وجودم در گوشه اي از عظمت بي پايانت لانه گزيده است! براي تو اي مهربان! براي تو كه مي آفريني. براي تو كه نيافريده رها مي كني و رها نكرده، دست مي گيري. مهر عطا مي كني و انگشتان كوچك كودك مهرت را، راه نيفتاده به دستان هجر مي سپاري! در غم هجرت اسير مي پروري و با مقراض طرب، بند هاي تازه ي غم از پاي وجود بر مي چيني! براي تو كه جميع اضدادي! برايت مي نويسم! با دلي خسته و قلمي شكسته. با دستي كه مي لرزد و مي لغزد و جوهردان احساسي كه هرگز اينگونه خشك و تهي نبوده است. اشكهايم را ببين! ببين چگونه از كوير گونه مي غلطد و بر زمين فرو مي نشيند و از ياد مي رود! و صدايم را كه گوئي در تكرار بي پايان لرزشهايش، تا فرسنگها بي مستمع مي ماند! و دستهاي خسته ام، كه تقلاي بي نظيرشان براي رسيدن، چون هميشه بي حاصل مي افتد! و نگاهم، كه آرام پرده ي اشك كنار مي نهد اما، جز هيچ، هيچ نمي يابد! چگونه رهايم كرده اي اي همه خوبي؟! چگونه رهايم كرده اي و كلامي كوتاه بر زبان نمي راني؟!! چگونه چشم بسته اي و بي قراري عظيم اين ذره ي خرد را نمي بيني؟! با من سخن بگو! آنسان كه آب با خاك و موج با ساحل! بر من بتاز و شنهاي ترد ساحل وجود را در خود فرو كش و به مسلخ نابوديش كشان! بگذار در تو آرام گيرم! با من سخن بگو! آنسان كه نور با آب و مهر با بركه! بر من بتاب و ذره ذره ي وجودم را از آسمان بگذران و آنگاه، درس باريدنم بياموز! بگذار در تو فرو شوم! بگذار چون آن جويبار لاغر حقير، كه عظمت دريا را به نظاره نشست و در او گم شد، در تو ذوب شوم! گم شوم! هيچ شوم و از هيچ بگذرم! بگذار لحظه اي، تنها لحظه اي، ننگ ” بودن“ و ” بي تو بودن“ را از خاطر بزدايم! بگذار...! مگر نه آنكه خالق خاكي و آب و نور؟! مگر نه آنكه دليل گستره ي زميني و سخاوت دريا و اعتبار خورشيد؟! مگر نه آنكه رود، جنبشش را و دريا شكوهش را و موج، هستيش را از تو وام مي گيرد؟! مگر نه آنكه هستي با تو معنا مي پذيرد و در كنار تو بي معنا مي شود؟!! پس چگونه تخته پاره هاي وجودم را در سيلاب مهيب نيستي رها مي كني؟! چگونه در اين تاريكي محض، كورسوي كوچكي ز نور بر من نمي گشايي؟! تو را به قداست آن خاك، كه گل وجود آدمي از آن سرشتي، و به عظمت پهنه پهنه آب، كه هستي از آن بنا ساختي، و به زيبايي و شكوه انوار زرين آفتاب، كه نشاني از جمال بي نشان خود با آن بنمودي، كه لب بگشا و رخ بنما و غم دل بزداي! از كرده ها و نكرده هايم بگذر! ديده بر هم گذار و يك دم، تنها يك دم، با من سخن بگو! نوشته شده در ساعت 9:48 PM توسط نيمكت چوبي
Monday, August 18, 2003
٭ ساعتهاست كه شب از نيمه گذشته و من، هنوز بيدارم! خواب از چشمانم رخت بر بسته و لشكر عظيم هزاران سوار ياد و خاطره و روياي نيمه تمام، سرزمين وجودم رو تا سر حد فتح در نورديده! و من همچنان حيران و مبهوت، انگار كه تنها ناظر كوچكي هستم، در ميان عظمت شگفت طوفاني كه هر لحظه ترس و هراس تازه ي نابودي رو در من زنده مي كنه! نابودي خود و رها شدن از بند هاي هميشگي من! مني كه هميشه با من بوده و انگار، حالا چون پوسته اي غريب و نا آشنا، پيكر احساسم رو ترك مي گه تا جاي خودش رو به حرير روشن عشق ببخشه!
........................................................................................عشقي غريب كه منشاش رو نمي شناسم! از مبداش هيچ به ياد ندارم! درختي بي نام و نشان، كه نمي دونم كي و كجا ريشه دوونده، كي سر در آورده و تا كجا قد علم مي كنه! خسته ام! آشفته و بي قرارم! و...!!! گمانم كوله بار گفته ها و نگفته هايم را جايي جا گذاشته ام! حرفهايم باشد براي بعد. امشب تمام احساسم در دست نوشته هاي زيباي قاصدكي جمع است، بيش از اين هيچ براي گفتن ندارم! ...ديوانه ام. امشب ديوانه ي خوابم. نمي دانم چرا خوابم نمي برد. البته جاي تعجب نيست. بي خوابي مدتهاست همنشين تنهاييهاي من است. من در كنج حيات ذهنم نشسته ام. تنهاي تنها. آسمان تاريك است. فقط سياهي اين شب را، سوسوي ستاره ي بيدار مغرب مي شكند. البته اگر بي خوابي چشمهايش را نربوده باشد! شايد او هم مثل من پلكهايش خيال بسته شدن بر روي اين دنياي هزار چهره ي پر فريب را ندارد. و شايد هم به مانند من، كولي آواره ويرانه عشق است. اما نه، هيچكس مثل من اينقدر مستاصل و بيچاره نيست. در اين تاريكي حتي كورسوي شمعي از پنجره ي هيچ اتاقي پيدا نيست. همه خوابند! چقدربه اين مردم حسوديم مي شود. چقدر خونسرد و بي تفاوتند. زندگي شان به همان كارهاي روزمره ختم مي شود. هيچ چيز نمي تواند قوانين خشك و بي روح زندگي شان را در هم پيچد. اينها مردمان هميشه تسليم اند. هر چه پيش آيد خوش آيد! عكس العمل شان در مقابل نسيم و طوفان هيچ فرقي ندارد. واكنششان عين تيغ بيابان است. مي ايستند تا گردباد، قدرتش را بر آنها نشان دهد. حال مي خواهد از ريشه كنده شوند، و خواه استوار بمانند. در هر صورت تقدير را مي پذيرند بي هيچ اعتراضي! اين مردم حتي براي تنوع هم كه شده، گاهي خلاف جهت آب شنا نمي كنند. انگار برايشان مهم نيست ممكن است اين رود به آبشار ختم شود و آنها عين يك ماهي كوچك، از سر اين آبشار نفرين شده به پائين بيفتند. اما... من نمي توانم مثل آنها باشم! من نمي توانم آب را فقط براي اينكه خنك است بنوشم. من بايد بدانم كه فلسفه ي آب چيست. به همين علت، جريمه ي اين ديوانگي براي من بي خوابي هر شبه است. نوشته شده در ساعت 4:43 PM توسط نيمكت چوبي
Thursday, August 14, 2003
٭ گاهي تنها شعر، تنها موسيقي آرام وزن و قافيه و رديف، درياي طوفاني دل را به آرامش مي خواند. گاهي وقتها، واژه كفايت نمي كند. امواج سر كشيده ي دل به حرف راضي نمي شوند. گاهي، گاهي فقط بايد بسرايم! هرچند ناشيانه و نا موزون.
........................................................................................مي دانم كه زنجير كلماتم هنوز به هيبت و قامتي موزون نرسيده اند. براي خوب نوشتن زمان لازم است. اما گاه، دل ديوانه تنها به نوشتن راضيست. اين يك بار را هم بر من ببخشيد. پس از اين قلم سركشم را محكم تر در دست خواهم فشرد، قول مي دهم! وداع! تو زيبا تريني، چو بي من بماني هويدا تريني، چو بي من بماني شب عاشقي را ز چشمت ربودم و يلدا تريني، چو بي من بماني به ديروز و ديروز ها رفتي اما تو فردا تريني، چو بي من بماني شدم پرده ي تار بر ديدگانت و بينا تريني، چو بي من بماني جدا گشتي از چنگ و ني و مي تو شيدا تريني، چو بي من بماني شدم صور و هر دم دميدم به جانت معما تريني، چو بي من بماني شدي ساقي باده ي ناب عشاق و رسوا تريني، چو بي من بماني به خواب خوش خفتگان خرابات مسيحا تريني، چو بي من بماني به چشمان پر مهرت اي دوست سوگند كه غوغا تريني، چو بي من بماني مخور غم چرا مي روم بي تو اي خوب كه زيبا تريني، چو بي من بماني نوشته شده در ساعت 5:56 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, August 08, 2003
٭ تا جمعه اي ديگر!
........................................................................................باز هم گذشت باز هم نديدمش صفحه اي دگر ز جمعه رفت و من نخواندمش باز هم اميد مرد رنگ واژه ها پريد انتظار كهنه جان گرفت و قلب تازه اش تپيد باورم نمي شود! باز هم غروب شد باز هم دو چشم آسمان آبي خيال خون چكيد و سرخ و بي فروغ شد شب - شب سياه بي اميد - باز هم ز راه مي رسيد درد تازه اي جوانه مي زند ساق آه من به ماه مي رسد روزهاي هفته مي رود طفل انتظار من كبير مي شود در ميان روزهاي رفته كودك عجول، پر شتاب و بي بهانه پير مي شود جمعه اي دگر دوباره انتظار پير، فكر مردن است يا چو غنچه ي رسيده اي پر از اميد در خيال تازه ي شكفتن است باز ديده در هواي ديدنش مست و ناصبور و بي قرار مي دود هر صدا و نغمه اي مرا آرزوي خام يار مي شود لحظه اي دگر دوباره از دلم شعله هاي صد خطا بلند مي شود مرگ آرزو ز راه مي رسد قاب انتظار من دوباره رنگ مي شود. نوشته شده در ساعت 6:04 AM توسط نيمكت چوبي
Thursday, July 31, 2003
٭ به ياد او!
........................................................................................روزي چو جامي رنك عشق، مست و شكوفا مي شوم در باغ بي رنگ دلت، همرنگ مينا مي شوم بر روي بي پايان ترين درياي دردي ماندگار چون تكه چوبي بي ريا، تسليم غمها مي شوم از عمق اين درياي غم آن دم كه مي بينم تو را همچون غيوري پا به جا، موج تمنا مي شوم زان دم كه رفتي از برم، تا آخرين دمهاي من زين چشمهاي پر ز خون، هر لحظه رسوا مي شوم در اين شب سرد خموش، در اين فغان بي صدا من چون هميشه در سكوت، فرياد غوغا مي شوم تو رفته اي و زين سپس، من مانده ام با يادها بي تو نمي مانم دگر، بي شك چو رويا مي شوم ديگر نمي يابم تو را، حتي در عمق خاطرات انگار خود هم دم به دم، رنگ معما مي شوم ديروز رفت، امروز هم خواهد گذشت اما بدان من از براي ديدنت، هر لحظه فردا مي شوم تارريك و خامش مانده ام، از روشني وا مانده ام از بهر ديدارت ولي، فانوس شبها مي شوم تو رفته اي اما هنوز، پنهان گهي در عمق دل شيرين بي همتا ترين، فرهاد دنيا مي شوم! نوشته شده در ساعت 3:52 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, July 25, 2003
٭ تنها تنهائيست، كه مي شود باورش كرد!
........................................................................................پرده ها آرام آرام كنار مي رفت. و چهره هاي آشنا يكي يكي رخ مي نمود. روزها از آخرين ديدارمان مي گذشت و حال،احساس مي كردم دلم سالها از آنها دور شده است. تمام توانم را براي ثبت لبخندي گذرا به ياري طلبيدم، تا آنرا روانه ي چهره هاي خسته، اما شادمانشان كنم. گويي آرام و قرار نداشتند! سرشار از دلهره بودند و التهاب و انتظار! انتظار پايان كار. كاري كه روزها برايش دويده بودند. گرچه جشن، بيش از حد انتظار تماشاچيان بود و همه راضي به نظر مي آمدند، اما اين تشويش و وهم انگار، از چهره هاشان زدودني نبود! دلم مي خواست با آنها همراه شوم. در اضطرابشان شريك باشم و از اين وهم آميخته به شادماني لذت ببرم. اما نمي توانستم! آخر اين دروغ سرشار را خودم هم باور نداشتم. من مضطرب نبودم. دلهره هم بر وجودم حاكم نبود. انتظاري هم اگر بود، جنسي ديگر داشت! نور سرشار سالن آزارم مي داد. دلم مي خواست همه جا تاريك بود، تاريك تاريك! دلم مي خواست هيچكس را نمي ديدم. ديگر حتي با خودم هم غريبگي مي كردم. احساس مي كردم كه ميان نگاه هاي سنگينشان، طاقت از كفم مي رود! تنها لحظه هاي آرامشم وقتي فرا رسيد كه موج آهنگي آرام، بر ساحل صحنه غلطيد و فضا را در سكوتي ناب فرو برد. همهمه ها خاموش شد و چراغها هم! گويي شب با آرامش خيال انگيزش، تازه از راه رسيده بود. چند دقيقه اي از ساحل بي قراري دور افتادم و خود را به امواج آرام صدا سپردم. چراغها كه روشن شد، ديگر طاقت نياوردم! دست دل را گرفتم و پله ها را يكي يكي گذراندم تا از هياهو و همهمه به آرامش نمناك شب پناه ببرم. هميشه گمان مي كردم كه دوري استحكام دوستي هاست! گمان مي كردم كه فاصله آن جادوست كه خاطره ها را در يادها زنده مي كند، بدي ها را از ياد مي برد و از خوبي تصويري ماندگار مي آفريند. گمان مي كردم كه دستهاي مهربان باد، دشتهاي سراسر كوير را در مي نوردد و ميان من و خاطره هايم، نقب مي زند. گمان مي كردم كه فاصله تنها با ديوارها معنا مي پذيرد. گمان مي كردم...! نمي دانستم كه طوفان زمان تا اين حد ويرانگر است! نمي دانستم كه بعد مكان تا كجا مي تواند نمود كند! نمي دانستم كه براي امتداد دوستي، بايد هر روز نگاهي را و كلامي را تجديد كرد! گمان مي كردم كه مهر، ورق پاره هاي آن كتاب است، كه به تو ارزاني مي شود. نمي دانستم كه با تاخير در تمديدش بايد جريمه پس داد! جريمه و تاواني از جنس فراموشي! اينك تنها يك چيز را مي دانم. انسان رها آفريده شده است. رها و يگانه! تنها به دنيا مي آيد و تنها مي رود. دل بستن به ديگران فريبي بيش نيست! ديگر جز دستان نوازشگر تنهايي، دست دل را به هيچ غريبه اي نخواهم سپرد! نوشته شده در ساعت 1:56 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, July 18, 2003
٭ سلام!
........................................................................................نمي دونم اونچه مي نويسم، اينبار روي صفحه ي چوبي نيمكت خونده مي شه يا نه! نمي دونم! فقط اميدوارم...! شعري كه مي نويسم، با قطعه يي از شعر اخوان ثالث شروع مي شه. و بقيش نوشته هاي خودمه. قاصدك، براي من ياد آور خاطره اي كمرنگ و دور، اما ماندگاره. اشكالات زيادي داره، مي دونم. و بي صبرانه منتظر سيل انتقادات خوبتون هستم! قاصدك! قاصدك هان چه خبر آوردي از كجا، وز كه خبر آوردي خوش خبر باشي، اما اما گرد بام و بر من بي ثمر مي گردي. انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري، نه ز ياري و دياري، باري، برو آنجا كه تو را منتظرند. قاصدك! در دل من، همه كورند و كرند ابر هاي همه عالم، شب و روز در دلم مي گريند./ قاصدك پا بر جاست! قاصدك خسته شدم همه تحقير كنان، سوي من مي نگرند تو چرا محض تمسخر به برم آمده اي قاصدك در دل من، نيست از بهر تو هيچ پس چرا گرد دلم مي گردي؟ يار افسون گر من!، دل سنگي دارد و نخواهد شد كه، بدمد در نفسش و تو را راهي اين خانه كند به يقين مي دانم، كه تو از ديار او نامده اي نكته اينجاست ولي بوي او آوردي، نكند بوي و برش دزديدي، زود باش اي قاصد چه بلايي سر او آوردي؟! قاصدك خنده كنان است دمي و سپس مي گريد و در آخر ديگر، ضجه هايش دل شب مي شكند مي گويد، مسخره كردن تو با من نيست دزد خواندي تو مرا دزدي و غارت دلها كردن كارم نيست! روزي از اين خانه، به هواي كويش تو دميدي در من و مرا راهي آن ديار خامش كردي! و من او را ديدم خلوت شبهايش، گرمي دستانش، ناز انگشتانش، همچو يك خاطره ي پا بر جا همه ي عمق وجودم را مي لرزاند موقع آمدنم، اشك در چشمانش حلقه اي مستحكم، نگهش سويم بود. توي بي مايه ي پست، تو كجا لايق دستان نوازش گرشي تو كجا از آن سرسبزي باغ دلشي توي بي مايه ي پست، نه لياقت داري! در اين دم، قاصدك رقصان فرو افتاد و من ترسيدم و او را صدا كردم ولي او چشم بر هم داشت شكست و رفت! و من او را دگر هرگز نخواهم ديد! بلي افسوس، آن قاصد بمرد و رفت بدون آنكه يك دم از براي گفتن نا گفته هاي خود گشايد لب و اينك قاصد خسته، زماني بس دراز از رفتنش رفته صدايش ليك در گوشم، همي پيچيده مي پيچد بود شايسته او اما، توي بي رحم بي مايه، تو لايق از براي او نخواهي بود!.../. نوشته شده در ساعت 5:56 AM توسط نيمكت چوبي
Sunday, July 06, 2003
٭ افسانه ي تلخ
........................................................................................هيزم شكن سرمست، دسته ي سنگين تبرش را تا شانه بالا مي آورد و بعد... ضربه اي ديگر و زخمي ديگر! پيكر پر توان درخت، كه سالهاي سال نشان از اقتدار جنگل بود، چه ساده خم مي شود! از دهان گشاده ي ساقه اش صدايي كوتاه بر مي خيزد، كوتاه و ناچيز! طنين ضربه اي ديگر در جنگل مي پيچد و ناله هاي آرام درخت را در خود فرو مي كشد و خاموش مي سازد. و بعد...! هيزم شكن در فكر فرداست در فكر كلبه اي چوبي، با پنجره هايي رويايي كه به جنگل گشوده مي شود! نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط نيمكت چوبي
Thursday, July 03, 2003
٭ صداي زنگ ممتد ساعت!
........................................................................................فكر كنم نيم ساعتي هست كه داره مي زنه. بي حد خسته ام. انگار نه انگار كه تاحالا خواب بودم! خستگي شب قبل هنوز از تنم بيرون نرفته. اين بي خوابياي شبانه، آخرش كار دستم مي ده. اما چه مي شه كرد؟! كوله بار درساي نخونده، بدجوري رو دوشم سنگيني مي كنه. تصوير ورقها و جزوه هاي دست نخورده، همينطور از جلوي صفحه ي چشمام مي گذره. انگاري يه كابوسه! يه كابوس ممتد، اونم تو بيداري! به خودم مي گم، آخرش كه چي؟ حفظ كردن اين همه اسم و نام و حرف و حديث، به كجا مي رسوندت؟! اصلا چي مي خواي؟! مي خواي به كجا برسي؟! دنبال چي هستي؟! از اون اولين روزاي مدرسه، جدول ضرب حفظ كردي اما، هنوز تو حساب دو دو تا چارتاي خودت موندي! جبر و توان و تساوي و تصاعد گذروندي، اما هنوز از معنا كردن جذر يه نگاه ساده عاجزي! يك سال دل خوش كردي به جدول برنامه ريزيهاي ديگران، خودتو تو چار ديواري اتاقت حبس كردي و حالا...! مگه گذشتن از سد پوشالي كنكور آرزوت نبود؟! حالا كجايي؟!! آره! حالا ماه هاست داري از آناتومي و فيزيو و بافت سه لايه ي قلب مي خوني، هنوز اما از تار و پود دل خودت بي خبري! كورتكس مغز و ارتباطات قشنگ و پيچيده ي سلولهاش، چندان واست غريبه نيست. اما هيچوقت، هيچوقت به نداي اين عظمت نوروني گوش نسپردي! راستي! كجا ايستادي؟! كجا جا موندي؟! كجا گم شدي؟! چشماتو باز كن! شايد همين نزديكيا، يه جايي يه جايي ميون همين جزوه ها افتاده باشي! نوشته شده در ساعت 12:31 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, June 28, 2003
٭ شبست و باز رنگ دل
........................................................................................چنان روزان ابري تيره و تار است شبست و در درون بستر كابوس ديرينه نگارين دختر زيباي دل، تبدار و بيمار است شبست و باز اعماق گلويم، اين غمين بيشه ز آوا و صداي جغد شوم درد سرشار است و زرين كاروان نور را، گويي كه آهنگ عظيمت نيست و شب پيوسته در كار است...! بيا امشب به بالينم بيا و با دو چشمان پر از مهرت مرا با خود ببر، تا اوج روياهاي شيرينم! بيا اي دوست بهر آمدن بشتاب فانوس اميد امشب ما را به سنگ بعدها مشكن! رخم زار و دلم، در بند حسرت زاي ديدارت گرفتار است نقاب از قاب غمناك رخم بگشا نهال خشك حسرت از دلم بركن! نوشته شده در ساعت 2:44 PM توسط نيمكت چوبي
Tuesday, June 24, 2003
٭ بايد...
........................................................................................غروب فصل غم انگيزي ست، كه در تقويم تازه ي هر روز ورق مي خورد. نمي خواهمش! شايد بايد غبار خاكستريش را بر پيشاني تبدار ديروز جا گذاشت مي خواهم سيصد و شصت و پنج برگ از تقويم زيباي امروزم، حكايت سپيده دم باشد حكايت لحظه ي تحويل سال! مي خواهم در تحول ساكن شوم مي خواهم بال بگشايم و از پرواز ترانه اي ديگر بخوانم. ساعتها را بگو بخوابند بايد زمين و زمان را به خود وا گذارم آسمان منتظر است! نوشته شده در ساعت 6:47 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, June 20, 2003
٭ سرزمين سكوت
........................................................................................روزي روزگاري سرزميني بود، همه اش از جنس سكوت! با حصارهاي بلند و آجري. آجرهاي پخته در كوره ي سوزان سكوت! رودهايي داشت آرام و بي خروش، با لجنهاي تار و سياه سكوت! و كوه هايي سرد و خاموش، با آتشفشانهاي خفته و بي نشان سكوت! مردمانش گنگ نبودند. لال نبودند. مست نبودند، يا ديوانه. نه! نجوا مي كردند و حرف مي زدند و روزگار مي گذراندند، چونان من و تو. و حرف و حديث و حكايتشان، همه سكوت بود و سكوت بود و سكوت! آنها آزاد آزاد قدم مي زدند، قدمهايي در حيطه ي سكوت! با هم از همه چيز و همه كس حرف مي زدند، حرفهايي به پهنه ي سكوت! و بعد، بلند بلند مي خنديدند، با دهانهاي گشاده يي به گستره ي سكوت! ... روزي مردي غريب، يه سرزمين ساكت سكوت پا نهاد. آشنايي نداشت. قانون هم نمي دانست. چند روزي بي آنكه لب بگشايد تنها قدم زد و هيچ نگفت. راستش از قدم زدن هم مي ترسيد. آخر او قانون نمي دانست. اما هيچكس او را سرزنش نكرد! كم كم با خود به نجوا پرداخت، و بعد آواز سر داد. و باز و باز، هيچكس او را سرزنش نكرد! چندين بار از كنار جاده هاي شهر گذشت. و هر بار، عطر گلهاي زيباي باغ، او را به خود فرا خواند. يك روز پنهاني و يواشكي، گل سرخي را نوازش كرد، و از ترس به خود لرزيد. چندي بعد، رو به روي ديدگان كور مردم، از حصارهاي آهني باغ گذشت. روي گلهاي كوچك باغ دويد. كمر نازك چمنهاي نحيف باغ را شكست، و حريم سبزشان را نيز! آخر، آخر هيچكس او را سرزنش نكرد! آن وقت، دسته دسته گلهاي رنگارنگ باغ را با حرص چيد. و زيبائيشان را، با دهان گشاده ي دستانش بلعيد! شباهنگام، وقتي كه با غروب خورشيد، گلهاي دستچين شده طراوت خود را باختند، پرپرشان كرد و به گلبرگها خنديد. آن وقت، با دستاني خونين از غارت گلهاي سرخ باغ، با دلي سرشار از لذتي وحشي، دروازه هاي شهر را ترك گفت و از همان راهي كه آمده بود، رفت. و هيچكس، هيچكس او را سرزنش نكرد! و خوب مي دانم، كه با همه ي زكاوت و هوشي كه در خود مي پنداشت، هرگز نفهميد كه قانون در سرزمين سكوت يعني چه! حالا همه ي اينها را برايت نوشته ام تا بگويم، اگر مردي را ديدي با دستاني خونين از غارت گلهاي سرخ باغ و با دل سرشار از لذتي وحشي، حرفهايش را باور نكن. چرا كه او قانون نمي دانست. من خود با چشمان خويش مردي را ديدم آرام، كه هرگز در شهر قدم نزد، آواز نخواند، حرمت هيچ باغ را هم زير پا نگذاشت. اما!... به زنجيرش كشيدند. و آنگاه رو به روي ديدگان هيجان زده ي مردمان، در ميدان اصلي شهر به دارش آويختند. تنها به جرم يك آة! آري، تنها و تنها به جرم يك آة! آخر آة، در حصار قانون هاي خشك سرزمين سكوت نمي گنجيد! نوشته شده در ساعت 11:00 PM توسط نيمكت چوبي
Sunday, June 15, 2003
٭ جاده تاريك است و خاموش
........................................................................................نفس در سينه حبس است و ترس آرام، بر صفحه ي كابوس هاي شبانه مان مي خرامد. تا سپيده اما راهي نمانده! تيرگي شبهاي بي ستاره را دوام بياور فانوس روشن صبح را، خود برايت به ارمغان خواهم آورد. نوشته شده در ساعت 7:26 PM توسط نيمكت چوبي
Thursday, June 12, 2003
٭ گامهايم استوار بود و محكم. دستم حلقه به دسته ي نحيف ساز. و نگاهم خيره به صندلي خالي سن، كه گوئي جز مرا انتظار نمي كشيد. با اطمينان پله ها را يكي يكي بالا رفتم... چند قدم بر سنگفرش ساده ي سن... و حالا زمان، زمان نواختن بود. لحظه ي آغاز كلام.
........................................................................................لحظه ي غريبي نبود. خوب مي شناختمش. آخر اين صحنه را بارها و بارها به چشم ديده بودم. هميشه من بودم و ساز كهنه ام. هميشه من بودم و حرفهاي تكراري. هميشه من بودم ونغمه هاي مكرر. و سالن، كه پر بود از هياهو و همهمه. با آدمهايي كه مي آمدند، لحظه اي مي نشستند، از نغمه هاي غم انگيز ساز كهنه ي دل شاد مي شدند و سرخوش، و بعد مي رفتند. و من، كه هرگز تصويري از آنها نداشتم. گوئي اصلا آنها را نمي ديدم. تنها مي نشستم، مي نواختم، مي خواندم، مي باريدم و بعد، خنده ي محو نقش بسته به صورتك هاشان را نظاره مي كردم. آنوقت صداي كف زدنهاشان در گوشم طنين مي انداخت، و بعد.... بار ديگر صحنه مي ماند و من! من مي ماندم و خلوت تنهايي هايم. من مي ماندم و خروار غمهايم. و اين تكرار مكرر، گوئي چون چرخه ئي بي سرانجام، هميشه ادامه داشت. ديگر به آن عادت كرده بودم. آنقدر كه گهگاه بي آنكه بفهمم قدم مي زدم، مي نشستم، مي نواختم، مي خواندم، و بعد تعظيم مي كردم و تازه وقتي پرده ها كشيده مي شد، يادم مي آمد كه امروز، روز اجراي ديگري بوده است. تا اينكه يك روز او آمد. آرام و پاورچين. يك جا آن ميانه هاي سالن نشست و به چشمانم خيره ماند. و من مبهوت و حيران، بر صفحه هاي درهم تقويم خيره ماندم و عقربه هاي گنگ ساعتم. نه! گمانم امروز زمان اجرا نبود! خواستم چيزي بگويم، اما... نمي دانم چرا ساكت ماندم! نمي دانم! با خود گفتم كه چه فرق مي كند؟ صحنه همان صحنه است و من همان من و نغمه همان نغمه. بگذار يكبار هم در روياي كسي تنها براي او بنوازي و بس. او چه مي داند كه اينها حرفهاي كهنه ي دل است و تكرارهايي كور. بگذار يكبار هم، در خيال خام كسي، تك نواز نتهاي سياه چشمانش باشي. اما... قلبم پر شور تر از هميشه مي تپيد! خوني ديگر در رگهاي دستانم جاري بود! ديگر من نه آن من بودم و نغمه نه آن نغمه ي كهنه ي پوسيده! گوئي مست بودم و خراب. هيچ نمي فهميدم! هيچ نمي دانستم! دست لرزانم، بي هوا ميهمان صفحه ي كوچك تار بي تارم شد. فضاي ديگري بر صحنه حاكم بود. انگشتانم، مي غلطيدند و مي رقصيدند اما.... دريغ از صدايي و ندايي. گوئي جز سكوت، توان نواختن نداشتم! انگشتان احساسم همچنان بر صفحه مي دويد. و نگاهم همان طور، بر نتهاي سياه دفتر سفيد چشمانش. و بالاخره... شكوه لحظه ي اوج! آري، به اوج رسيديم، در همان بي صدائي محض! و آنگاه، رود روان اشكهاي من بود و درياي بي كران نگاهش. ديگر توان خواندن سياه مشق چشمانش نبود. نمي دانستم چه بايد نواخت! نمي دانستم چه بايد سرود! هق هق گريه اما، به ياريمان شتافت. فرياد كشيديم! سكوت را شكستيم! نوشته شده در ساعت 11:29 PM توسط نيمكت چوبي
Sunday, June 08, 2003
٭ آسوده بخواب!
........................................................................................چشمانت خسته اند. روزهاست با داروي بي خوابي خيال، سيرابشان كرده اي تا قدمهاي لرزان انديشه ام را به رفتن و رفتن و نايستادن فرا خوانند. و پلكهاي جدا مانده ات، بي رمق تر از هميشه اند. گويي ديگر بر لحظه هاي طاقت فرساي هجر، آرام و قرار ندارند. سياه مشق نگاهت را خوب مي خوانم. مي خوانم؟! نه! صفحه به صفحه ي اين دفتر هزار نت را از برم. تپش قلبت، آهنگ گامهايت، شمار نفسهايت،... همه با من حرف مي زنند. حرف دل، از چه كسي پنهان مي كني؟! ديگر رمقي برايت نمانده. توان ايستادنت نيست و مي بينم. محتاج اكسير خوب خوابي و مي دانم. اما... من امشب چشمانم گشوده است. خوابم نمي آيد. قدمهايم استوار است و نمي لرزم. از هيچ حادثه، هراس به دل ندارم. وهم هم سراغم نيامده. استوار و هوشيار و بيدارم. مي داني؟!! به حرفهايم ايمان بياور. نسيم را بگو بخوابد. من امشب بي رهنما راه نرفته مي پويم. ستاره هاي آسمان را بگو نتابند، من امشب نور از پرتو پر فروغ خيال مي گيرم. گل ماه را هم بگو، در دل سياه شب نرويد. امشب حتي بي فانوس ماه هم راه مي جويم. به حرفهايم ايمان بياور. راه را خوب مي شناسم. چشمانت را ببند، آسوده بخواب. به خدا چراغ نمي خواهم. نوشته شده در ساعت 12:34 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, June 04, 2003
٭ نمي دانم در نگاهش چه ديدم كه خود را گم كردم. افسوس او رفت و من هنوز خود را نيافته ام...
........................................................................................در شكنج شاخه هاي شب زده در هبوط ماه در سياهي عظيم زندگي دستهاي خالي از تبسمم حجم خالي تو را رقم نزد. حال رفته اي و من هنوز در پس حصارهاي اشك و آه به دور خيره گشته ام خسته ام و در پي تبسمي دگر در به هر چه شادي است بسته ام. گاه سايه اي ز تو، رو به روي چشمهاي خسته ام زنده مي شود و من، چون چكاوكي كه رسته از قفس كوچ مي كنم به بي كرانه ي نگاه آسمانيت آن زمان، با خيال دستهاي سبز تو مي پرم، من ز خواب! نوشته شده در ساعت 4:53 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, May 31, 2003
٭ انتهاي جاده در ابتدا رقم خورده بود. هر دو مي دانستند كه چه بر سرشان خواهد رفت. راه با همه ي دشواري هايش در پيش چشمشان ذره اي نمود نمي كرد. تنها ترس از پايان بود، كه گهگاه طوفان وار، سرزمين وجودشان را مي كاويد.
........................................................................................جاده صاف و صاف بود و صاف. و بعد انتهاي آن، دو راهه اي كه راه سومي نداشت. ديگر مستقيمي در كار نبود! و آنها هر دو مي ديدند، و هر دو مي فهميدند كه انتها بي شك، گرماي دستان ديگري را نخواهد داشت، و چراغ راه ديگري را و برق نگاه ديگري را. مي دانستند كه در ميان اين رفتن و رفتنها، روزي فرا خواهد رسيد كه صداي گامهاي آرام يار را نخواهند شنيد. و جايي مي رسد كه ديگر قلب تپنده اي در كنارشان نمي تپد. مي دانستند كه پائيزي هست، قناري خواهد مرد. و خوب مي دانستند، كه روزي با همين دستهاي گرم از مهر يار، سرماي برفهاي نشسته به خاك، در برشان مي گيرد. آنگاه كه با دستان لرزان، در آخرين بزم شاعرانه شان، قناري كوچك احساس را به خاك فراموشي مي سپارند، قاب امروز را زمين مي نهند، و يكه و تنها رهسپار سرزمين فرداها مي شوند. و مي دانستند كه اگر چنين نكنند، و از كوله بار سرپر احساس، چيزي ببرند با خود، بي شك سنگيني خاطرات، شانه هاي بي رمقشان را خواهد شكست و پاي خسته و آبله بسته شان را، در فراز و نشيب جاده ي نا هموار زندگي، وا خواهد گذاشت. آنها خوب مي دانستند! نوشته شده در ساعت 10:06 AM توسط نيمكت چوبي
Monday, May 26, 2003
٭ جورچين حيات
........................................................................................مدتهاست كه در فكرم! در تكاپو براي يافتن پاسخي هر چند ساده و كوتاه، به پرسشهاي طويل و بي پايان اين ذهن مشوش. در تلاش، براي يافتن جاي پايي هر چند كوچك و ناچيز، در ميان دره هاي پرفراز و نشيب وهم. و در تشويش براي رهاندن ساقه ي نحيف دل، از پيچك هاي هرزه ي پيچ در پيچ. در تقلايي شگرف، براي پيدا كردن جا يي كه نمي دانم كجاست! راهي كه نمي دانم كدام است! سهمي كه نمي دانم چقدر است! آري، جنگي عظيم در گرفته است، ميان من و لشكر افكار پريشان. ميان دانسته هاي اندك وخروار نا دانسته هاي بسيار! راستي، كجاي اين گوي خاكي دوار ايستاده ام؟ كدام راه را براي من آذين بسته اند؟ كدامين ستاره را در ضربخانه ي اقبال، به نام من گداخته اند؟ قسمت چيست؟ قضا و قدر كدام است؟ قرعه چطور؟! به اين قطار بي قرار قاف كه مست و سركش، قله ي وجودت را در مي نوردد، تا كجا معتقدي؟! مي داني! حيات در نظرم نقشي عظيم است. جورچيني بزرگ و بي نظير، با وسعتي كه در وصف نمي گنجد. و ژرفايي كه در وهم نمي آيد.آري، نقشي عظيم با هزاران هزار قطعه ي ريز و درشت. تصويري زيبا و بي نظير. ترسيم عظمت روح بلند آدمي. من و تو اما آن قطعه ايم. يكي از آن هزاران هزار، قطعه ي سردرگم هستي. نقطه اي از طومار هزار صفحه ي حيات. ضربه ي قلمي بر بوم هزاررنگ گيتي. راستي! چه فرق مي كند كه بزرگ باشي يا كوچك؟ ريز باشي يا درشت؟ آبي باشي يا بنفش؟ تيره باشي يا روشن؟ چه فرق مي كند كه چه نقشي بر لوح وجودت زده باشند؟ چه تفاوت دارد كه كوير باشي يا چمنزاري انبوه، كوه باشي يا دشت، چشمه باشي يا خاك؟ چه فرق مي كند كه جايي آن گوشه باشي، يا درست، در مركز اين بوم حيرت؟! آري، مهم اينها نيست. شايد مهم تنها اين باشد كه در جاي خود ايستاده باشي، درست در جاي خود. و در آن نقطه كه از آن هيچكس جز تو نيست. در كلاف پيچ در پيچ جهان، گره ي كوري هست كه جز به دستان تواناي تو گشوده نمي شود.و هيچ كس، در هيچ مقامي، از پس گشايشش بر نمي آيد. راهي كه چشم انتظار هيچ عابر خسته، جز تو نيست. سكوتي گنگ كه تنها، آهنگ گامهاي تو را مي طلبد. و طرحي تهي، كه تنها و تنها از نقش وجود تو جان مي گيرد. آري،كار من و تو تسخير سرزميني نيست، يا فتح قله اي. كار ما شايد تنها، كوششي ساده است. تلاشي بي دردسر، براي رسيدن به جايي، كه بي شك، جاي هيچ كس جز ما نيست. تنها بايد بخواهيم، برخيزيم، و راه نرفته را، پويا و پاينده بپيماييم. نوشته شده در ساعت 4:45 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, May 21, 2003
٭ عروج
........................................................................................مي توان در عصر سرد خون و خاك پاك، چون روياي يك ديوانه بود در ميان مردمان كور دشت چشم بود و با زمين بيگانه بود مي توان با دستهاي گرم عشق از دل سردي غبار غم زدود يا كه چون باران خوب نوبهار از لب خشكي تركها را ربود مي توان چون سروهاي چارفصل سبز ماند و چهره اي جاويد شد بر دل سرد صدف، مرهم نهاد صاف و روشن، همچو مرواريد شد مي توان، ذرات پاك نور بود در دل تاريك شب هم راه برد جاودان، چون شاه بيت يك غزل در خيال شاعري، هرگز نمرد مي توان، مي توان آيينه بود رو به روي هر دروغي راست شد خويش را در دوست گم كرد و سپس يك نفس، فرياد «يار اينجاست» شد. نوشته شده در ساعت 11:02 PM توسط نيمكت چوبي
Monday, May 19, 2003
٭ اتاق كوچك و تاريك بود
........................................................................................و من خواب آن يگانه را مي ديدم. پنجره را باز كردم، نور در فضا جاري بود و همه جا بوي گل محمدي مي داد بوي عشق و بوي ناب معصوميت. پنجره ها باز بود وخدا، همچنان مي وزيد. آ مدم كه چند خطي بنويسم. از روزي بزرگ و ميلادي عظيم. از نزول درياي عشق، بر گوي خاكي زمين. از شگفتي بي پايان جهان، آنوقت كه كودك نور را در آغوش كشيد و به خود باليد. از بي پناهي خورشيد، آنگاه كه در شبه جزيره اي سوزان، در پي تكه ابري بود و مفري، براي پنهان گشتن از چشمان سرزنش آميز كائنات، و يا تكه اي از زمين كه دهان باز كند و او را در خويش بگنجاند. و از عشق بازي ماه، در آن شبهاي خوب عاشقي، آنوقت كه بي تاب و نا آرام، گونه هاي كوچكي را غرق بوسه هاي عاشقانه مي ساخت. آري آمدم. آمدم و چه دير. آخر چه بگويم؟ شرمسارم اما، بسيار است آنچه نمي دانم. و حتي از بيان اندك دانسته هايم نيز سخت قاصرم. در شگفتم از حكايت اين ميلاد! آخر او كه هر لحظه اش تولدي ديگر بود! او كه هر روز را هزاران بار طلوع مي كرد، بي آنكه غروبي را در خود تكرار كند! او كه حتي لحظه ي مرگش تولدي عظيم داشت! و سخت در فكرم! راستي محمد را لحظه ي آغازي هست؟ روز ميلادي چون من و تو؟! بي گمان اين طور نيست. همان گونه كه واژه ي مرگ براي او غريب و بي معناست. آري، محمد وسعتي ست از ازل تا به ابد، گستره اي بر پهنه ي زمان، عظمتي به بلنداي انسانيت. از محمد چه بگويم؟ آخر او خود آيه اي ايستاده است، زنده و جاويد. نوشته شده در ساعت 7:08 PM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, May 14, 2003
٭ جادوي كوير
........................................................................................من امشب هوايي كويرم. هوايي كوير و هوهوي بادهاي سرگردان، هوايي دشتهاي پوشيده از هيچ، هيچ هاي خاطره انگيز، خاطرات آميخته با تار و پود وجود. امشب دلم عجيب گرفته است. گرفته است و گويي دستان يقينم، راز گشايش گره ي كورش نمي دانند. گرفته است و انگار خون عشق را ديگر مجال عبور نيست. رگهايم مرداب خونند، ساكت و آرام. و قلبم مي تپد بي آنكه دست بخشايشش، اميد كوره راه رگ باشد. بي آنكه ذره اي سخاوتش را، به اين كوچه هاي كوچك پيچ در پيچ بپاشد. مي تپد در خود. مي تپد با خود. مي تپد تنها تر از هميشه و چون هرگز. آري، قلبم مي تپد. اما گمانم دلم را جايي گم كرده ام. گمانم جايي جا مانده ام. كجا؟! نمي دانم! خاليم و سرشار، مملو و تهي. عطشناكم و سيراب، غرقه ام و اسير تشنگي. شادم و غمناك، گرفته و سرخوش! آة، خوب من! اينگونه مرا منگر! نگاه شوخت با من چه مي گويد؟! نه، به خدا كه نه سرم گيج مي رود، نه تنم گرم شده است. هذيان نمي گويم. به خدا كه همان تكرار مكررم. دربند همان سرماي سوزناك ازلي. خدايا، مرا چه شده است؟! دلتنگم؟! مگرنه اينكه روزهاست بي دلم و شيدا! با من بگو حكايت تنگي آن دل كه نيست چيست؟ دل پر گشود و رفت. در اين بي دلي محض، با من بگو راز گريز نا گزير عقل چيست؟! خسته ام، شكسته ام، گسسته و ويرانم. نه، اصلا انگار نيستم! خدايا! مرا به كجا كشانده اين كوير غربت؟! كجا بي دل شدم و ندانستم؟ به كدامين چشم افسونگر خيره ماندم؟ كدام عطر دل انگيز، هوشم ربود؟ چه بود آنچه بي پروا سر كشيدم؟ مسحور آسمان پر ستاره ي شب گشتم، يا سياهي دشت؟ باده از ساقي خاك گرفتم يا باد؟ نمي دانم، نمي دانم! دلم تنگ است. تنگنايي به بي كرانگي غم و ژرفاي خيال. كجايي اي عشق، اي دم مسيحايي، اي شيدا تر از دل بر باد رفته ام، دمي با من باش. سويم پر گير و در اين قلب مرده ي تپنده بدم. مرا بي دل و عقل به خود وا مگذار، مركبي مي خواهم. آخر امشب، سخت هوايي كويرم. هوايي هوهوي بادهاي سرگردان. نوشته شده در ساعت 6:47 PM توسط نيمكت چوبي
Sunday, May 11, 2003
٭ چه كسي كشت مرا؟!
........................................................................................همه با آينه گفتم، آري همه با آينه گفتم، كه خموشانه مرا مي پاييد گفتم اي آينه با من تو بگو چه كسي بال خيالم را چيد؟ چه كسي صندوق جادويي انديشه ي من غارت كرد؟ چه كسي خرمن رويايي گلهاي مرا داد به باد؟ سر انگشت، بر آيينه نهادم پرسان: چه كسي آخر چه كسي كشت مرا كه نه دستي به مدد از سوي ياري برخاست نه كسي را خبري شد، نه هيايويي در شهر افتاد؟! آينه اشك بر ديده به تاريكي آغاز غروب بي صدا، بر دلم انگشت نهاد! سياوش كسرايي نوشته شده در ساعت 9:01 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, May 07, 2003
٭ نوشته ي زير از عزيزي آشناست، كه سالهاست همدم دلتنگيهاي من است. يار دبستاني من، كه با نوشته هاي زيبايش چندان غريبه نيستم؛
........................................................................................وارد كوچه شد انتهاي كوچه را كه ديد، دويد! دويد و دويد و دويد در ميان راه اما، ز فرط خستگي نشست و در پيش، از هراس ديدن هر آشنا لنگان و پاي كشان، از انتهاي كوچه رفت و چه زود گذشت، آمدن و رفتنش! و اينجا هنوز صداي گامهايش در ميان كوچه مي دود و كوچه آرزو مي كند كه اي كاش انتهايش بسته بود. نوشته شده در ساعت 11:01 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, May 02, 2003
٭ باز هم صداي اذان مي آيد. صداي خوب اذان و فرياد بلند لا اله الا الله.
........................................................................................و من اينجا نشسته ام. در ميان درختان سر بلند باغ، و فواره اي كه مست مي چرخد و مي مي افشاند. و آدمها، آدمهايي كه از طراوت قطره هاي مست مي گريزند، و در پي لحظه اي هستند، براي گريز از اين ساقي دوار. من ولي باده نخورده مستم. از جا بر مي خيزم و مركز اين دايره ي عشق را نشانه مي روم. با گامهايي ايستاده و چشماني گشوده! آري، با گامهايي استوار و چشماني باز، به استقبال قطره هاي روشن آب مي روم. و دسته دسته چمنهاي سرخوش باغ، به چشمانم لبخند مي زنند. خنكي آب است كه در برم مي گيرد. و ديگر، ديگر هيچ نمي فهمم. ... نمي دانم چقدر گذشته است. گويي عشق كار خود كرده و روغن وار، فرياد چرخهاي پر هياهوي ارابه ي زمان را خاموش كرده است. فواره ي خشك، از كار وا مانده و ديگر نمي چرخد. گويي زمان عشق بازي به سر آمده. نشسته ام! بر سجاده ي خيس چمنهاي سبز باغ. و نگاهم در دور دست افق، تنها و تنها، او را مي خواند. هرگز امام جماعت نبوده ام اما، گمانم درختان صف كشيده ي باغ، امروز را، بر من اقتدا كردند! نوشته شده در ساعت 7:39 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, April 26, 2003
٭ نيايش
........................................................................................من بودم و باد. من بودم و بيد. من بودم و طراوت شبنم. من بودم و ياس. من بودم و صداي قدمهاي نو بهار. آري، بزمي دلنشين بود و هيچ كم نداشت. هيچ شايد، جز تو. تو و امتداد پاك نگاهت، تو و آواي خوب دلتنگيت، تو و حتي كوله بار سنگين غمهايت. اما... راهي به سوي تو نبود. اگر كه بود، تاريك بود و نمي ديدم. مي گشتم و نمي يافتم. آري! تا اينكه ديروز، نور نويد بخش نيايش، بر راه تار من و تو تابيد. و پنجره ي ديدگانمان را، با وسعتي به بي كرانگي مهر، بر روي هم گشود. لطف بي پايانش را پاس مي دارم، گل پر عطر مهرش را در گلدان ياد مي گذارم، و از زلال دوستي سيرابش مي كنم، تا هميشه تازه بماند و شاداب. شايد توانسته باشم، شمه اي از زيبايي باغ سبز وجودش را، بر قاب دلي بنگارم. و اينك تو اي خوب، به بزم دلنشين من و باد و بيد و شبنم و ياس، خوش آمدي! نوشته شده در ساعت 12:20 AM توسط نيمكت چوبي
Monday, April 21, 2003
٭ زمين خشک بود. خشک و بی طراوت و گرفته. عبوس و درهم و نا خوش. خراب و پريشان.
........................................................................................و آسمان خسيس و بی سخاوت شهر، نه تبدار و نه غمناک و نه نمناک. گلوی رود تشنه بود، آسمان اما، جز تيرهای سوزناک آفتاب تموز پيشکش نمی کرد. باد وحشی، مست می تازيد و می غريد و تار و پود وجود ابرهای کوچک را درهم می شکست. گمانم ميان خورشيد و هوهوی سرگردان باد، صلح افتاده بود. صلحی به قيمت نابودی زمين. و فکر کن که چه می شد اگر تمام زمين، چون ترکهای کهنه ی کوير، برای قطره ی آبی دهان می گشود، و باز هم آسمان دريغ می ورزيد و باد، باز و باز می وزيد! زمين کلافه بود از اين افکار درهم. خسته بود و تشنه و هیچ نمی فهميد. شايد نگاهی به آسمان کافی بود، تا دوباره ببارد. شايد صدايی بسنده می کرد، تا نسيم بادهای مغرور را در نوردد. اما زمين مست بود.مست حباب توخالی غرور. گويی شيطان در جلدش فرو رفته بود و خيال گريز نداشت. آنوقت بود که همهمه بر پا کرد. زمينيان را در روی هم گماشت، و بنای جنگ گذاشت. چندی گذشت. درد بود و ناله و فغان. زخم بود و ترکش و آه. اجساد پاره پارهء تن های خاک گرفته، ديده های غبار آلود، چشمان هراسان، و رود خروشان خون. آنگاه، مثل زالو، رود را مکيد. و سيراب شد و در دل خويش، به معبودش خنديد! ناگاهء خشم خدا در گرفت. آسمان برقی زد و غريد. باد، با قدرت بی مانندش بر ابرها تازيد. و کلافه های درهم ابر، بر يکدگر پيچيد. دنيا در برابر چشمان مبهوت زمين، يکپارچه خاکستری شد. گلوله های سخت تگرگ، ويرانگر و بی رحم فرود می آمد و تازيانه های سرکشش را، بر پيکر گستاخ زمين می خواباند. درد همه ی وجودش را فرا گرفته بود. پشيمان بود از کرده ی خويش. گويی از ميان دانه های درشت تگرگ، هفت سنگ ويرانگری شيطان را به مسلخ نابودی کشانده بود. زمين فرياد توبه بر آورد، و معبودش را دگر باره ذکر گفت. باد، لختی درنگ کرد. ابرها هم آرام آرام، کلافه های پيچانشان را از هم گشودند. آری! و حال، باران بود که بر زمين تازه می باريد، برگهای زخمی درختانش می شست، و غبار غم از چهره ی پريشانش می زدود. و امروز، زمين سبز است. سبز، با تنپوشی از برگهای روشن درختان. با بهاران همنشين گشته و از آب پاک چشمه ساران می نوشد. آری، زمين توبه کرد! آدميان اما...!!! نوشته شده در ساعت 9:06 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, April 16, 2003
٭ خواسته هاي آدمي را پاياني نيست. هميشه خواسته ايم و هرگز نينديشيده ايم كه در مقابل آنچه به آن اصرار مي ورزيم چه بهايي بايد پرداخت. من خودخواه باز هم هوايي كلاسمان شده ام. گرچه دل مي داند خود كرده را تدبير نيست.
........................................................................................هواي گرفته ي كلاس آزارم مي داد. چشمهايم در پي چيزي مي گشت كه در حصار چارديواري كوچك كلاس نمي گنجيد. توسن قلم شتابان بر پهنه ي كاغذ مي تاخت. نمي دانم شايد در پي عقل غايب مي گشت. اما گويي گوي عقلم جايي در ميان تيله هاي افكار مشوش گم بود. من نيز در پي يافتنش نبودم. لحظه اي چون ديوانگان زيستن را به ميان جمعشان بودن ترجيح مي دادم. پس از پائيز و زمستان بي حاصلي كه با آنها گذشت ديگر به هم عادت كرده بوديم. انگار با تصوير من كنار آمده بودند. گرچه خوب مي دانستم كه حتي يك نفرشان هم مرا نمي شناسد. من هم از آنها هيچ نمي دانستم. شايد تنها اشتراكمان، جزوه هايي مشابه بود و لبخندي بي معنا كه در رويارويي يمان بر لب مي نشست . در افكارم غرق بودم و دستم همچنان بر حركت مداومش بر صفحه سفيد كاغذ اصرار مي ورزيد. نگاهم به استاد بود، اما حواسم گويي در ناكجا آبادي دور سير مي كرد. ناگهان ضربه اي محكم ، مرا از جا پراند . درد سوزناكي شانه ام را فرا گرفت .متعجب سرم را چرخاندم دسته كليدي بر زمين افتاده بود. گمانم بازهم شوخي بي مزه شان خطا رفته بود. خواستم چيزي بگويم اما ... اما چشمه چشم گوي سبقت از لب ربود ، و آنگاه دانه هاي روشن اشك بود كه از چشمانم مي تراويد. گويي دسته كليد سنگينشان ، قفل بغض گشوده باشد. دستم ديگر نمي نوشت . قلمم هم خسته تر از من گوشه اي افتاده بود. دفتر گشوده ام را رها كردم و از جا برخاستم. گامهايم در را نشانه مي رفت و دل فرياد مي زد: آشنايي كو؟! نوشته شده در ساعت 6:40 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, April 11, 2003
٭ هزار بار از حوالي گريه گذشتم
........................................................................................يکبار هم نپرسيدي زير اين همه باران چه مي کني. رگبار بود که بر وجود ويرانه مي باريد و سيل که ويرانه هاي وجود را مستانه مي کاويد در پي مهر بودم و تو تو اي مهربان تنها و تنها در زير چتر نگاهت نظاره ام کردي. چه مي گويي؟ من و شکوه؟!!! به خدا که تنها تقويم خاطرات رفته را ورق زدم بگذريم, مي دانم ياد خاطرات گذشته را جز آزار حاصلي در پي نيست براي شکوه هم اينجا نيامده ام گفتند که چشمانت هواي گريه دارد شنيدم که آسمانش ابريست خوب من با خود چه کرده اي؟!! شايد ندانسته خطا رفتي آري آخر تو چه مي داني که سيل اشک با سرزمين سبز وجودت چه مي کند!! مهربانم شتاب کن, درنگ جايز نيست من دره هاي صعب بي بازگشت را جز با اميد نجاتت نپيموده ام اينک طبيب تو اينجاست, تنها به من بگو از مهر و نور و گرمي دستانم کدام چاره ي توست؟!! نوشته شده در ساعت 8:32 AM توسط نيمكت چوبي
Monday, April 07, 2003
٭ حرفهايمان بوي خستگي مي داد. و خوب مي دانم چرا !
انگار كه به آنچه ايمان داشتم، پيله كرده بودم. و فكر كن كه چه سخت است و گرانبار، پرسيدن از چيزي، با آنكه مي داني حاصلي جز آزار پاسخگو در بر نخواهد داشت. اما چاره اي نبود. بايد در جايگاه متهم مي ايستاد، و با ادله و شهود، آنچه را كه بر زبانش بود به اثبات مي رساند. مي دانستم چه احساسي دارد. ياد سالهايي دور افتادم. كلاس اول دبيرستان بودم. و هندسه مي خوانديم. از اين درس و شكلهاي فضائي يش بيزار بودم. اثبات آنچه به چشم مي ديدي جز حقيقت محض نيست! و چه زجري داشت آنگاه كه روشن ترين برهان، روبروي ديدگانت جلوه مي نمود و تو با همه ي ايماني كه به درستيش داشتي، قادر به اثباتش نبودي. و آنوقت پوزخند معلم بود، كه حكايت از درماندگي تو مي كرد و لذت او. و بعد، نيش كلامش: “ كه مي گويد اين دو خط موازيند؟!” “كه گفته اين دو زاويه، يك اندازه دهان باز كرده اند؟!” … نگاه ملتمس تو! و صداي معلم، كه محكم و رسا مي گفت: براي اثبات آنچه مي گويي دليل بياور! مي دانستم، مي دانستم چه احساسي دارد. اما آتش ترسم، جز با پياله ي سرخالي منطق، فروكش نمي كرد. خسته بود و مي فهميدم. اما به لب مي خنديد. مي خنديد و صبور و آرام، حلقه حلقه ي كلمات را به هم زنجير مي كرد. و سنگيني هر زنجير بود، كه بيش از پيش، قلب كوچكم را مي آزرد. از اين همه حرف بي حاصل به تنگ آمده بودم. خسته بودم و بايد تمامش مي كردم. تاب ديدن دادگاه ديگر را نيز نداشتم. چاره يي نبود، بايد آخرين تير هدف را در كمان مي گذاشتم. و اينبار نشانه ام هيچ نبود، جز صفحه ي زلال چشمانش. به چشمانش خيره شدم. صادق بود و سخنگو. و با زبان بي زباني مي گفت، حرفهاي ما خط و نيم خط و زاويه نيست، اشكال مضحك هندسي نيست. براي اثباتش، دلت را قاضي كن. چشمانم را گشودم. ترس از وجودم رخت بر بسته بود. خستگي هم ديگر معنايي نداشت. گويي سيلي نگاهش، بيدارم كرده بود. نوشته شده در ساعت 1:14 PM توسط نيمكت چوبي
٭ اينروزها انگار ديگر هيچكس يادش نمي آيد چندين شانه ي خسته را براي اوج گرفتنش در نورديده است.
بادها هوي كنان مي آيند با وزيدنهاشان، ابرهاي ترسو، گرد هم مي آيند ابرها مي گريند و پس از گريه يشان چمني مي خندد و چمن خوشحال است و چمن در دل خود فكر مرگ باد است ليك اي دوست تو گو گر نباشد بادي ور نباشد ابري چمني كو، كه ز خودخواهي خويش قد علم گرداند و به چشمان غمين ابري پوزخندي بزند؟! با تمام اوصاف چمن از خودخواهي همچنان مي خندد! نوشته شده در ساعت 1:13 PM توسط نيمكت چوبي
٭ من دختري هستم زاده بهار.
جسم از خاك دارم و روح از عالم بالا، همچون همه آنان كه هر روز نظاره گرشان هستي. روزي كه چشم گشودم زمين سبز بود، سبز سبز. آسمان آبي، و جايي ميان اين دو، بر شاخه شاخه درختان، شكوفه هاي سفيد بود كه خوشه خوشه مي درخشيد. آري، گمانم دستان مهربان باران بود كه مرا به مادر زيبايم بهار بخشيد. آن وقت بود كه آخرين قطره هاي پر ترنم باران، بر گونه هاي تازه ام بوسه زدند و مرا به دستان هميشه سبز مادر سپردند. نسيم را ديدم كه نرم و خرامان مي آمد، گشاده بود و شادمان، گويي مژده ئي برايم آورده باشد. وزيد، وزيد و با وزشش نقاب از چهره طلائي آفتاب بر گشود. چه مي ديدم؟! آري، روزها بود نديده بودمش، در تاريكي خود غرق بودم و شناور، و از ياد برده بودم كه جز او هيچ نيست غير هيچ. و هنوز پاي بر اين گوي خاكي نگذارده بودم كه بر من رخ نمود و در هيبت زيباي خورشيد، با دستهاي طلائي نور جوانه كوچك دستانم را گرما بخشيد. چشمان كنجكاوم را از خورشيد بر گرفتم. ابر را ديدم، آسمان را، درختان پر شكوفه را نظاره كردم، طراوت شبنم را، و در همه و همه نشان از او ديدم. صداي گنجشكان كوچك درخت همسايه مستم كرد. قطره قطره ي موج گون آبي دريا طراوتم بخشيد. دست نوازشگر نسيم، در رويايم فرو برد. و بوته ها و شاخه هاي درهم جنگلهاي انبوه خيال، گمم كرد. در او، در عظمتش، در بزرگيش، و در جبروت لامتناهيش. آري، من زاده پنجمين روز، از هفت روز آغازين آفرينشم. مادرم بهار است و دايه ام باران، و عشقم همه او. او، كه در شاه راهها و كوره راههاي رگهايم، همواره جاريست و در هر تار و هر پود وجود، مشهود. و حال، در آستانه ورود به سومين دهه ي زندگي، آمده ام. آمده ام تا در ميان جنگل تو در توي روزگار، از بوته هاي بي بته نخوت بگذرم، شاخه هاي در هم روزمرگي را كنار نهم، از باتلاق تكرارهاي مكرر رهايي يابم، و بر روي اين نيمكت چوبي، دمي را فارغ از هياهوي كلاغهاي سياه اين عصر يخي، آسوده سر دهم، حكايت سالها خاموشي دل را. نوشته شده در ساعت 1:13 PM توسط نيمكت چوبي
٭ نمي دونم بايد چطور شروع كنم. راستش، شروع هميشه براي من سخت بوده. آخه مي دوني، اون قديم نديما وقتي از صداي خنده يا برق نگاه كسي خوشت مي يومد، مي شد با يه شكلات كوچيك باهاش دوست بشي. اونوقت دستشو مي ذاشتي تو دستتو، انگار كه همه ي دنيارو تو مشت كوچيكت اين ور اون ور مي بردي و مي چرخوندي. اما حالا، به همون اندازه كه زمونه عوض شده يا قدمون بلند، دوست پيدا كردنم سخت شده و پر دردسر.
شايد بهتر باشه اول از همه بهت سلام كنم. آره، اين آغاز كلامه، مگه نه؟ پس سلام، سلام به تو كه شايد، اولين رهگذر سرزمين دلتنگي هاي من هستي. سلام به تو كه بي شك، اين اولين بار رو ناخواسته اومدي و بي هدف. نگاه گذراتو به نيمكت چوبي من انداختي، و توي اين اولين ديدار نه من و نه تو، هيچكدوم نمي دونيم كه براي هم، فقط يه تصوير مبهم از يه نگاه گذراييم، يا اينكه همنشينايي تا هميشه هاي دور. اما مي دوني، اگه يه كمي فكر كني مي بيني كه اينم چندان مهم نيست. چرا كه گاهي ما آدما با يه نگاه كوتاه و گذرا، بيشتر اوج مي گيريم تا صحبتاي چندين و چند ساله ي بيهوده و روزمره. راستش هميشه فكر مي كردم مقدمه چيني سخت ترين كار دنياست. گاهي پيش خودم مي گم نويسنده ها، حتما اول كتابشونو كامل مي كنن و بعد مقدمشو مي نويسن. به هر حال اينجا تقدم و تأخر مهمه و نمي شه از اول حرف آخرو زد. بذار حاشيه نرم و اصل مطلب رو بهت بگم: “من آمده ام، با كوله باري سنگين از حرفهاي نگفته، با خروارها خاطره و بغل بغل ياد نيمه تمام. سرشارم از حس پرواز و لبريز، لبريز براي سرودن نغمه هاي دلتنگي.” نوشته شده در ساعت 1:12 PM توسط نيمكت چوبي
٭ نيمكت چوببي من اينجاست!
........................................................................................نشسته همچون من، تا تو بيايي. به انتظارت نيست چرا كه مي داند انتظار، اجبارت مي كند به آمدن و اين، هر چه كه معنا دهد، به معناي اختيار نمي تواند باشد. و من اين را نمي خواهم. مي خواهم كه آزاد باشي و رها، چون من. و آنگاه بيايي، كه نوايي در دلت، تو را صدا كند به آمدن و بخواندت به من. مي خواهم كه همنشينم شوي، اما نه به خاطر من، و نه براي هيچ كس ديگر. فقط و فقط براي خودت، دلت، و احساسي كه گاه گدار، به اين خلوت مي خواندت. پس واژه غريب انتظار را كنار مي گذارم و آرزوي آمدنت را، تنها و تنها در خلوت خاموش دل، به نجوا مي نشينم. تا بعد... نوشته شده در ساعت 1:11 PM توسط نيمكت چوبي
|