
|
...بشنو از ني
آنچه خوانديم
يپك بغل دستي ها خانه ام ابريست
طراوت بنشين
|
Saturday, September 11, 2004
٭ بس است هر چه برای دیگران گفتیم
........................................................................................بس است هر چه برای دیگران شنیدیم بس است هر چه برای دیگران خندیدیم بس است هرچه سنگینی نقاب را به جان خریدیم، نفسهامان بوی دیگری داد و برای دیگری مردیم. برای خود زندگی خواهم کرد! بگذار بگویند خودخواه زنده بود و خودخواه مرد! خودخواه " بودن" بهتر از برای دیگران " نبودن" است! نوشته شده در ساعت 6:41 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, September 01, 2004 ........................................................................................ Wednesday, August 25, 2004
٭ مرد خسته، پاهای آبله بسته اش را وامانده تر از همیشه به دنبال خود می کشید. چند قدمی به جلو برمی داشت و دوباره و دوباره به زمین می افتاد. نیزه های سوزان خورشید، محکم و بی واسطه بر تن نحیفش فرو می آمد. دیگر از این تکرار بیهوده خسته شده بود. از جستجوی هیچ به تنگ آمده بود و توان پیش رفتن نداشت. خسته تر از آن بود که بتواند روی پا بایستد یا آنکه برای آرزوهای غبار گرفته ای که حالا به جای انتظار بوی تردید می دادند، از جا برخیزد. آفتاب سوزان کویر نیزه های آتشینش را دریغ نمی کرد. دستهای پر سخاوتش را تا زمین دراز می کرد و با پیاله ی قهر، عطش می نوشاند!
........................................................................................ابر راه آسمان را گم کرده بود. و نسیم بازیگوش، در رقص شنهای ترد کویر شناور، گم کرده های آسمان را از یاد برده بود. بیابان هم که گویی شیطنت همیشه اش پایانی نداشت! هر لحظه بر صفحه ی چشمان مرد، سرابی تازه می نشاند. امید بیهوده ای دیگر در دل خشکی جوانه می زد. دست بی رمقی دوباره ستون تن می شد. پای خسته ای دوباره قدم برمی داشت. و آرزویی نیمه جان دوباره جان می گرفت. هنوز چند قدمی پیش نرفته اما...! دوباره مردی در خود می مرد! دوباره آرزویی جان می داد. و میوه ی کال امیدی دیگر مغلوب طوفان حادثه، از شاخه فرو می افتاد. دخترک می دانست! زمانه گویی با همه ی قوا در مقابلش ایستاده بود. همیشه ساز مخالف بود. شناگر وارونه ی جریان جاری زمان. سالها رها از جریان موافق آب در تکاپویی مداوم برای دیگرگونه زیستن نزاع کرده بود. دستهای گرم هنوز جان نداده را در دست فشرده بود و به ساحل رسانده بود. بارها و بارها چشم از خشکی برچیده، دل به آب سپرده بود و تمام هستیش را در میدان مبارزه با زمانه به میان آورده بود. اینبار اما...! خسته تر از آن بود که بتواند نجات بخش دستان دیگری باشد، یا شاید دستان بی رمق آنقدر غرق بود که او را با تمام مهارتش به زیر می کشید! سرزنشش کردند! شایدها و اگرها را نادیده گرفتند و محکومش کردند به لغزیدن! و حکم کردند که آنچه او را به زیر کشیده جذبه ی نگاهیست نه سنگینی تنی یا خستگی دستی! و چه سخت است، چه سخت است خنجر از دست عزیزان خوردن!!! دخترک می فهمید! دیگر هیچ چیز گرمش نمی کرد. شعله ی پر فروغ ایمانی که در دلش می سوخت در زیر خاکستر دلی سوخته بی رنگ می نمود! دلش می سوخت! دلش برای همه ی آنها که رسالت آدمی را باور نداشتند می سوخت. و برای خودش که به رسالت آدمی ایمان داشت! دلش برای خودش می سوخت! دخترک می دانست! دخترک می فهمید! یک دمیدن! یک دمیدن کافی بود، تا رها از همه ی آنها که در زنجیر اعتقادات خودساخته اسیر گشته اند دیگرباره مؤمن شد! یک دمیدن کافی بود تا در میانه ی شعله های سرکشیده ی یقین به چشمهای منتظر دوست خندید و در دامانش آرام گرفت. یک دمیدن، یک دمیدن کافی بود! مرد خسته خود را باخته بود. زندگیش را شاید! در خلوت کوچک دلتنگی هایش به خود پیچیده بود و رؤیای شعله را به یاد نمی آورد! دخترک می دانست! دخترک می فهمید! دخترک می شکست! دخترک می گریست! نوشته شده در ساعت 8:21 PM توسط نيمكت چوبي
Monday, May 31, 2004
٭ گفتم...!
........................................................................................گفتم بخند اشکی به روی گونه ی او غلطید! گفتم ببار با لحن آمرانه ی خود خندید! گفتم برای من از آسمان بگو با من سخن نگفت! گفتم به گوش باش و ز چون و چرا مگو صد غنچه از کویر لب تشنه اش شکفت! نوشته شده در ساعت 12:30 AM توسط نيمكت چوبي
Sunday, May 30, 2004
٭ واژه ها را گم كرده ام!
........................................................................................« دفترهاي سبز » را مي گشايم! كتاب زيبايي ست. مجموعه ي اشعار و نثرهاي شاعرانه ي شريعتي! كه بايد به دستهاي سبزي هديه مي شد. اما چه مي شود كرد، گاهي جرأت آنگونه مي ميرد و ترس آنگونه ريشه مي دواند كه فراموش مي كني حرفي براي گفتن هست! و دستي براي بخشيدن! صفحه ي اول را مي گشايم. به دست نوشته هاي خود خيره مي مانم؛ شبي خواهد آمد شبي كه وسعت غمت آنقدر باشد كه بشود قسمتش كرد! و آنوقت خوب من، با آن درخت زيباي ارديبهشتي،كه بذر روشن نگاهت در دلم نشاند شكوفه بارانت خواهم كرد! خنده ام مي گيرد! راست مي گفت! راست مي گفت كه سرشار از دوست داشتنم و تهي از عشق! در ميان آن اشعار اما، نوشته اي هست. نوشته اي كه بيش از ديگران مانوس مي نمايد؛ من تشنه ي آتشم. آن اقيانوس را در جانم سيراب كن! آن آتش فشان ديوانه را زنجير از دهانش برگير و همه را يك جا بر سرم بريز! بگذار بسوزم! بگذار در آن آتش هاي سيال بگدازم! مترس! آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مكن! به جان من بريز! اين همه در انديشه ي سلامت و راحت من مباش! مي خواهم در آنچه تو مي گدازي، بگدازم. بگو، بريز، دهانت را بگشاي اي قله ي سنگي آتشفشان! خاموشي تو مرا در كنارت بيشتر مي گدازد... من ديگر تحمل ندارم. آن زندان بزرگ را بشكن! نوشته شده در ساعت 1:51 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, May 08, 2004
٭ نوشته ام نصفه نیمه رها شده، می دانم. برای نوشتن، جز آمیزه ی کاغذ و قلم و خرده ای ذوق، حسی، یقینی باید، که این روزها نیست!!!
........................................................................................دیشب دوباره بزم من و دل مهیا بود. دوباره دلتنگی را میهمان اضطراب لحظه ها کردم تا در خلوت خاموش شب، جام فراموشی سرکشیم و عهدی دوباره ببندیم. دوباره با خود پیمان بستم. عهد کهنه ی دیروز را تازه کردم، و بر تازگی زخم امروز مرهم نهادم! دیشب دوباره دست در دست تنهایی تا دور دست جاده ی پر پیچ و تاب زمان سفر کردم. روزهای رفته را از مقابل دیدگانم گذراندم، وحشت غریب شبهایی دور را گریستم، و در میان اشکهای باریده آرام گرفتم. دیشب...! دیشب دوباره خدایم را در میان خاطره هایم یافتم. خدایی که پابه پای من جاده های خیال را در می نوردید و همراه همیشه ی دیروزهای رفته بود. دوباره تا اتاق کوچکم نزول کرد! مروارید اشکهای باریده را بر گردن دل آویخت، و رنگ غبار از آینه ی دل زدود! دیشب! دیشب برای نخستین بار تصویر آن زیباترین یار را بر صفحه ی دل روشن یافتم! روبرویش نشستم و وسعت غریب دلتنگیم را گریستم. خواستم تا برایش بگویم از رنج عظیم دل در تمام این سالهای دور! خواستم برایش بگویم از حکایت تشنگی جان و خالی بودن جام! خواستم برایش بگویم از گونه های ترک خورده ی این کویر و آرزوی باران! خواستم برایش بگویم از دلدادگی دل و حدیث بغض بی قرار! خواستم برایش بگویم از دریای طوفان زده و باد وحشی! خواستم! خواستم بگویم از آسمان دوداندودی که سالهاست ماهش را گم کرده ام، شمار ستاره هایش از دستم رفته و شیطنت شهابهایش را از یاد برده ام. خواستم...! جام سر پر نگاهش آنچنان مستم کرد، که حرفهای بر زبان نیامده از یادم گریخت... نوشته شده در ساعت 10:39 PM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, April 28, 2004
٭ از کنارم می گذری آرام،
........................................................................................نگاهم را بی مهابا می دزدم نکند آن همه که ایستاده اند بخوانند آنچه را هرگز نخوانده ای! نوشته شده در ساعت 11:15 AM توسط نيمكت چوبي
Tuesday, April 20, 2004
٭ آینه ام انگار
........................................................................................در برابر تو! سنگ که می شوی صد پاره می شوم، نقش تو در هر گوشه موج می زند! نوشته شده در ساعت 8:42 PM توسط نيمكت چوبي
Friday, April 09, 2004
٭ شب،
........................................................................................سکوت، کویر...! در پیچ و تاب جاده گم شده ام! غروب این راه، زیباتر از آن است که به یاد بیاورم بر روی صندلی های گرفته ی اتوبوسی نشسته ام، که می رود تا در میانه ی این رفتن و رفتن ها روزم را به شبی دیگر پیوند زند! از یاد برده ام انگار که نگاهی آشنا یا غریب دنبالم می کند تا در نهایت صمیمیتی پوشالی، عشقی را که از نگاهم می تراود جامه ی شرمساری بپوشاند. چشم دوخته ام به راه، و دل باخته ام به غربت غریب خورشیدی که از فراز غرور همیشه به فرود غروبی زیبا می پیوندد، تا در آغوش گسترده ی کوه های سر به آسمان سائیده آرام گیرد. دوباره دلدادگی خورشید و خاک، بزم روشن ستاره های کویری را بر می افروزد. شب از راه می رسد و آرامش بی پایانش در سرتا سر وجودم رخنه می کند. در این آرامش محض، در این خاموشی روشن، دیگر سنگینی هیچ نگاهی امتداد عاشقانه ی نگاهت را ملامت نمی کند. مروارید روشن اشک از گونه هایت می لغزد و می افتد و دیگر انگار چشم خواب آلود هیچ راهزنی دردانه های ناب اشکت را به غارت نمی برد. در پیچ وتاب جاده رها شده ام! سرشارم از سکوت نابی که در بی خبری مسافران خواب آلود، با من سخن می گوید. رازهای نهان فاش می کند و حقیقت خاموش همیشه را فریاد می زند. صدای آشنایی در گوشم طنین می اندازد: « دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد، و هردانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند! سکوت سرشار از سخنان ناگفته است، از حرکات ناکرده. اعتراف به عشقهای نهان، و شگفتی های بر زبان نیامده. در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو، و من! » نوشته شده در ساعت 8:30 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, March 24, 2004
٭ ایستاده بودم. جایی میان آسمان و زمین! و هیچکس انگار، سردرگمی مرا باور نداشت.
........................................................................................من از زمین رها شده بودم! سالها بود که در میان هیاهوی آدمیان، گامهایم را بلند بر می داشتم، تنها به این امید که دیگر بار بر زمین فرو ننشیند. گامی دیگر اما چون پتکی دوباره در من فرو می نشست. دوباره فرو می ریختم. آوار می شدم. در خود می شکستم و می مردم. توان دوباره پریدن در من نبود اما...! شاید این، تنها امید رهایی بود که شوری دیگر در من می انگیخت و دیگر بار و دیگر بار، استقامت نداشته را به وجودم باز می گرداند. سالهای عمرم اندک می نمود، می دانم! اما من در این اندک سالها، بارها مرده بودم! و در آن اندک ماهها، بارها و بارها جان بی رمق خویش را به دوش کشیده بودم. من در آن اندک سالها، هزاران هزار بار، مردن را و نیست شدن را به چشم دیده بودم. و برای آنها که دردهای بزرگشان هرگز از سر حد معمولات و معقولات فراتر نمی رود، این در خود شکستن ها و فرو نشستن ها چه بود، جز آزاری که دیوانه ای گهگاه، خویش را با آن سرخوش می سازد؟! من با امید پوچی زندگی می کردم که در اعماق دلم، هرگز به بار نشستنش را باور نداشتم! منتظر خدایی بودم که فرو بیاید، مرا در بر بگیرد، و با من به گفتگو بنشیند! می دانستم که قدمهای بلند، بی پر پرواز، هرگز مرا به آسمان پیوند نخواهد زد. می دانستم که بذر بیهوده ی این آرزو، هرگز در خشکزار دلم به بار نخواهد نشست. می دانستم که روزی خواهم مرد، بی آنکه آغوش مهربان آسمان به رویم گشوده باشد! من در آرزوی آن آبی دور می سوختم، ولی جانم همواره سرشار از شعله های سرخی بود که با زبانه های سرکشش تمام وجودم را می گداخت! من هر بهار در زیر چتر مقدس باران، رستگاری را به دعا می نشستم، و حال آنکه دستهای افراشته ام هرگز از عطش گناه خالی نبود! من فرشته ی کوچکی بودم که قداستش را در میان خاطرات کودکیش گم کرده بود. و جسمی که زیبایی روحش را در جنگ سیاهی باخته بود! و برای من که سیاهی را به بلندای قله ی دل نشانده بودم و سپیدی از یادم گریخته بود، و برای من که باختن را باور کرده بودم و ایمانم لباس فراموشی به تن دوخته بود، برای من که مرده بودم و نغمه های اساطیری مرغان مهاجر حتی، بیدارم نمی کرد چه جای بازگشتی دوباره بود؟! ... ایمان دارم! ایمان دارم که اگر نبود دستی سبز، و اگر نبود صداقت زلال چشمهایی اهورایی، هرگز نگاهم دیگر بار به آسمان گشوده نمی شد. هرگز از کابوس سرد زمستان بر نمی خاستم. و تا همیشه تاریک می ماندم! ...حالا، در روز میلاد دختری که دیگر نیست، آمده ام تا در میان بوی تنهایی چوب، زیبایی قدمهایت را به نظاره بنشینم، شمع یک سالگیم را از بارقه های روشن نگاهت بیفروزم، و در میان آرامش خیال انگیز باغی که روزی در آن گم شده ام، نغمه های دل انگیزت را از بر کنم! پنجم فروردین ماه هشتاد و سه! نوشته شده در ساعت 9:43 AM توسط نيمكت چوبي
Sunday, March 14, 2004
٭ صفحه های دست نخورده ی کتاب یکی یکی از روبه روی دیدگانم می گذشت. برگی دیگر از تقویم نکته های بی سر و ته ورق می خورد. دوباره میان واژه هایی که خوانده بودم اما نمی شناختم، گم می شدم. ترسی غریب وجودم را فرا می گرفت. به خود می لرزیدم. کتاب را کنار می گذاشتم تا لحظه ای از رشته های به خود تنیده ی افکار درهم رها شوم.
........................................................................................فایده ای نداشت! خسته بودم. خسته و دلتنگ! دلتنگ لحظه ای آرامش، بر روی نیمکتی که روزها بود از رهگذران آشنایش بی خبر مانده بودم. دلتنگ باران مهری که بر من ببارد و طراوت لحظه ای که مرا در خود جای دهد. دلتنگ جام سر پر یادی، که لحظه ای مرا میهمان بی خبری لحظه ها کند. اما...! فایده ای نداشت! انگار همه چیز مهیا شده بود تا جز فریاد سکوت، بر لبهای مشتاقم نقش نبندد! دلم هوایی کوچه ی رندی بود که ماهها از مهتاب شبهایش، الماس ستاره چیده بودم. و نیایش بی پایان آن مسافر خسته، که روزها میهمان واگویه های دلتنگیش بودم. دلم هوایی آبی آسمانی بود، که در پس پنجره های غبار گرفته بی رنگ می نمود. و آن مهاجر دلتنگ که در طراوت یک روز خوب روزمرگی را کوچ کرده بود! دلم هوایی خود بود! و دختری که در دل باغی سبز، دلتنگی هایش را قدم بزند و خویش را بی هیچ خروش، به آرامش آرام باغ بسپارد. ...حالا! تقویم را باز می کنم. مهر سکوت از لب می گشایم. نفسهای آخر سال را نادیده می گیرم. و در میانه ی این روزهای آخر اسفند، به آغازی دوباره می اندیشم. می خواهم فریادی تازه باشم! نوشته شده در ساعت 3:54 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, January 31, 2004
٭ دل تنهايم، تنهايي انبوه دلت را باور نكرد.
........................................................................................وسعت تنهاييش را به تو بخشيد، و گمان كرد كه در اجماع ميان دو تنهايي، ديگر تنها نخواهي ماند! تنهائي هايم، نشسته به زورق اميدوار دل، در ميان امواج خروشان دلت گم شد. تو ماندي و همان دل و همان انبوه، من ماندم و، ...دلي كه ديگر نبود! نوشته شده در ساعت 9:39 AM توسط نيمكت چوبي
Friday, January 23, 2004
٭ « تو بسيار بيشتر از آنكه مي توانم بگويم، مي شنوي. تو آگاهي را مي شنوي. تو با من، به جايي مي روي كه واژه هاي من نمي توانند تو را ببرند! »
........................................................................................يادها ي آبي ديروز! همه چيز از آينه آغاز شد، آري! درست يادم است! تكيه داده بودم به صندلي روزمرگي و با چشمهايي كه در پس نقاب عادتهاي ديرينه پنهان بود، بر روي بيهودگي خطوط دنياي مجازي مي دويدم. از خطي به خطي ديگر و از صفحه اي به صفحه ي ديگر! در پي چيزي بودم انگار كه مي دانستم نمي يابمش! در تكاپوي يافتن گمشده اي بودم كه نمي شناختمش! نمي دانستم كجا گمش كرده ام! و نمي فهميدم كجا بايد به دنبالش گشت! چون هميشه در آرامش خيالي خود غرق، فرورفته در رخوت روزمرگيهاي ديرين، بي حوصله و گرفته، نفس را در سينه حبس مي كردم، نكند كه در شمار نفسهاي بر آمده از دل به ياد بياورم، كه چگونه لحظه هايم دود مي شوند و بر باد مي روند! دلم گرفته بود، اما...! گويي دلتنگي هايم نيز به عادات هر روزه پيوسته بود، تا با تار و پود روزمرگي هاي ديرين درهم بياميزد و پايان بخش نقش آشفته ي جان باشد. كه ناگاه...!!! همه چيز از آينه آغاز شد، آري! درس نخست!او سياست آينه را تفسير مي كرد، من در سادگي زلال مفسر آينه غرق مي شدم! او براي پي بردن به راز آينه ها، دانسته ها و ندانسته هايش را به صفحه نقش مي زد، من در وراي حصارهاي ذهن، به رازهاي نهان نقش بسته، دل مي سپردم! او تفكراتش را زنجيروار به هم مي آراست، من زنجير افكارش را به بندهاي موزون شعر مي كشيدم! و نمي دانم كه آيا دلدادگيم را به تمام مي دانست؟! همه چيز از آينه آغاز شد، آري! و از او! دستهايم را به صداقت دستهايش سپردم، نگاهم را به آرامش ديدگانش، و دلم را به استواري بي كران دلش! با او بي انتها ترين جنگلهاي انبوه خيال را در نورديدم، حصار افق را شكستم و تا بي كران آسمان سفر كردم! با او در خود گم شدم، باريدم و در ميان اشكهاي باريده، از نو سر بر آوردم! من معناي دوباره ي تولد را در او يافتم! و رها كردن عادتهاي كهنه را از او آموختم! با او از مرز قيد و بند هميشه رها شدم، حصارهاي ديرينه ي ترديد را از هم دريدم، و دلم را در آرامش بي پايان رهايي پر دادم! با او تا حواشي چشمه ساران صداقت سفر كردم، در زلال عشق وضو ساختم، و در طراوت بي نهايت دشتهاي بي قراري نماز گزاردم! من با او خدايم را، ديگرباره شناختم! نوشته شده در ساعت 10:04 AM توسط نيمكت چوبي
Saturday, January 17, 2004
٭ وقتي ستاره ها به خود مي لرزند!
........................................................................................گوشه ي پرده را آهسته و آرام كنار مي زنم، لاي پنجره را باز مي كنم و يواشكي به سويش خيره مي شوم. هنوز همانجا نشسته، به من لبخند مي زند! ستاره را مي گويم! در دل آسمان خانه دارد اما، نمي دانم چرا امشب هوايي زمين شده است! هوايي يك دل بي ستاره ي تاريك!! از سر شب تاحالا، همه ي حواسم را پرت كرده است! يك جور عجيبي نگاهم مي كند! من مثل هميشه ام، سر به هوا و بازيگوش! اما او امشب حال ديگري دارد. تا نگاهش مي كنم مست مي شود و چشمك زن به من مي خندد. سراسر وجودش غرق نور مي شود و با همه ي توانش مي درخشد. صدايش را نمي شنوم. اما نگاهش آنقدر واضح هست كه بتوانم بفهممش! هر بار با يك نگاه گذرا چشم از او بر مي گيرم و به نقطه اي ديگر خيره مي شوم. يكي دو بار اما بيشتر نگاهش كردم! باورت نمي شود! به خودش مي لرزيد! شب آنقدر سرد نبود كه پيكر فروزان ستاره اي را به لرزه دربياورد. مطمئنم. تازه اينها ستاره هاي كويرند! ستاره هاي زمستاني كوير! به سرماي سوزان زمستان عادت دارند. زنده ماندنشان دليل ادعاي من! اين اصل انتخاب طبيعت است، مگر نه؟! پس چرا اينطور به خود مي لرزد؟! به من نگو ستاره ها سرما مي خورند، و وقتي كسي سرما مي خورد لرز به سراغش مي آيد!!! مي داني كه باور نمي كنم. تازه! چشمك زدنش چه؟ يا آن درخشش چشمهايش، وقتي يواشكي و زير چشمي نگاهش مي كنم؟! گمانم! گمانم ستاره عاشق شده است! مي دانم كه داري مي خندي. حق هم داري! آخر من خودم هم باور نمي كردم كه روزي معشوق يك ستاره باشم! اما چه مي شود كرد؟! اتفاق است ديگر، يك دفعه مي افتد. مثل ستاره ي من كه امشب مي خواست از آسمان به زمين بيفتد! دوستش داشتم! اين راست راستش است! گمانم اما عاشق نبودم! آخر وقتي نگاهش مي كردم لرز برم نمي داشت، سرم گيج نمي رفت و اصلا نمي درخشيدم. اما دوستش داشتم. و شايد همين كافي بود! دلم مي خواست نگاهم را به نگاهش بدوزم، تا فاصله ي بي نهايت بين زمين و آسمان، ميانمان هيچ باشد! دلم مي خواست دست درازي كنم و از شاخه ي شب بچينمش و بگذارمش توي سبد بي ستاره ي دل. اما...! يك لحظه به خودم آمدم! دلم نيامد! آخر آسمان اين دل هميشه ابري بود! ستاره ها هم كه بيرون ابر نمي مانند، مي مانند؟! نه! خودم ديده ام! هميشه ابرهاي بازيگوش مي آيند و مي پوشانندشان. درست يادم است! هميشه اينگونه بود. حتي توي نقاشي هاي كودكي! اول ستاره را مي كشيديدم و بعد...! و آنوقت ديگر غير از يك عالمه ابر، هيچ چيز پيدا نبود! تازه ابرها هم كه يكي دو تا نبودند. گيرم كه ابر تيره ي گناه را و ابرهاي خاكستري نخوت را و ابر قرمز خشم را، به زبان التماس و شكوه و خواهش، وادار مي كردم به باريدن! گيرم كه باران مي شدم و آب مي شدم بر روي سوز دل. آخرش چه؟! با ابر هاي فراموشي چه مي كردم؟! آنها كه نه رام شكوه مي شدند و نه شيفته ي خواهش! فايده اي نداشت! ستاره ام پشت قطر عظيم فراموشي گم مي شد و از ياد مي رفت. تنها مي ماند و از تنهايي مي مرد! و آنوقت....! من مي ماندم و يك ستاره ي مرده! من مي ماندم و يك دنيا پشيماني! چشمهايم را بستم. سرم را به زير انداختم و شروع كردم به دويدن. وقتي به خودم آمدم، زير سقف اتاق كوچكم بودم. سقفي كه ستاره نداشت تا آزار جان باشد! هنوز چشمك چشمهايش از يادم نرفته بود، برق نگاهش نيز! دلم برايش مي سوخت! شايد گمان مي كرد آنقدر سرشار ستاره ام كه آسمان دلم، ديگر جاي يك ستاره ي بي نشان را ندارد. دلم برايش مي سوخت! و براي خودم! براي خودم و آسمان بي ستاره ي دل! با خودم عهد كردم! عهد كردم كه براي زخم دل مرهم بسازم. نسيم عشق را واسطه كنم و ابرهاي فراموشي را از صفحه ي دل بيرون بيندازم! عهد كردم كه صاف باشم و يكدست، و نه تيره و غمبار و پف آلود. و بعد! بعد به فكر فرو رفتم! نه!!! حتي اگر آسمان دل صاف مي شد و بي ابر، بازهم دلم نمي آمد! دلم نمي آمد ستاره را پائين بياورم. دلم نمي آمد كه او را از آغوش آسمان جدا كنم و توي غربت دل، تنها رهايش كنم! اما من چه؟! من كه از تنها شدن از زمين نمي ترسيدم! من كه دلم هوايي هوهوي باد و گرد و غبار خاك نمي شد. بايد مي رفتم! ... كفشهاي پاره ي دلتنگي را از پا در آوردم و گرد و غبار پاپوشهاي يقين را پاك كردم. گوشه ي پرده را آهسته و آرام كنار زدم. لاي پنجره را باز كردم و مسافر روح را به جاده ي روشن شب سپردم. كاسه ي چشمهايم از اشك پر شد و پشت پايش ريخت! ستاره ي چشمك زن راهنمايش خواهد بود، مي دانم! نوشته شده در ساعت 1:57 AM توسط نيمكت چوبي
Wednesday, January 07, 2004
٭ آسمان مي بارد!
........................................................................................سالهاست به اين مي انديشم كه چرا اشكهاي آسمان تازه ام مي كند؟! گمان مي كردم نمي فهممش، امروز به دنبال آنم كه اشكي بريزم، كه تازه ات كند! نه تلخ، نه شور، اشكي با طعم تازه ي تازگي! نوشته شده در ساعت 12:48 AM توسط نيمكت چوبي
Thursday, January 01, 2004
٭ تقديم به همه آنها كه رفتند. و دلخستگاني كه ماندند تا صداي غريب هق هقشان جنون زمين را فرو نشاند؛
........................................................................................قصه ي سمانه! شب ز راه مي رسيد باد آشنا و وحشي هميشه مي وزيد سرد بود و شهر پير، بي رمق ز رنج هفته اي كه مي گذشت نقش خوب خواب را به صفحه مي كشيد شب ز راه مي رسيد مرد خسته، راه خانه، ضربه اي خفيف باز هم ولي سمانه مي شنيد باز هم ولي سمانه مي دويد شب ز راه مي رسيد دختري بهانه مي گرفت در ميان قيل و قال بچگانه اش از پدر سراغ قصه ي شبانه مي گرفت قصه ي غريب مادري كه سالها در ميان خاك بي نشان نهفته بود با صداي اولين نواي دخترك، فارغ و رها ز درد خويش خفته بود شب ز راه مي رسيد مرد خسته اي دوباره لب به حرف مي گشود باز و باز و باز مي گريست باز و باز و باز مي سرود شب ز راه مي رسيد دختري، در ميان اشكهاي تلخ مرد خسته غرق طعم مهر مادر نديده مي چشيد ... شب ز نيمه مي گذشت دختري به خواب ناز بود مرد خسته غرق ياد خوب روزهاي دور در دلش هزار سوز و ساز بود زخم كهنه چون هميشه سر گشوده، باز خواب را ز چشم عاشقش زدوده بود رهزن زمانه در گذار لحظه ها ولي، نقش روي يار را ربوده بود. ناگهان صداي غرش مهيب دشت، مرد را زخاطرات رفته دور ساخت لرزه هاي بي امان پيكر كوير از ميان خشت و خاك خانه گور ساخت. آري، آري خشت خام خانه دام شد مرد خسته بين خشت و خاك و دخترك، سقف و سرپناه و بام شد. مرد خسته كي به خواب رفت، كي؟ خود هم از زمان خواب خود خبر نشد ضجه هاي بي امان صد سمانه ماند شام تيره اي كه بعد از آن سحر نشد./ نوشته شده در ساعت 10:08 PM توسط نيمكت چوبي
|